‏نمایش پست‌ها با برچسب جامعه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جامعه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

زورآزمایی خیابانی

با آنکه مقام معظم رهبری در نماز جمعه پس از انتخابات، صریحا "زورآزمایی خیابانی" را نفی کردند، همچنان در پس ذهن بسیاری از مسوولین دولتی و حتی رسانه ها، جمعیت مردم در استقبال ها، به نوعی نشان دهنده محبوبیت آن فرد تلقی می شود. یعنی فکر می کنند هر چه میزان استقبال کننده ها زیاد تر باشد، آن فرد یا آن جریان در میان مردم محبوب تر است. در صورتی که اصولا این نحو استدلال کردن اشتباه است و به فرموده مقام معظم رهبری، "روش، روش درستی نیست". حتما می دانید که امیر المومنین علی (ع) هم این گونه استقبال از حکام را نهی و نفی کرده اند. (البته در این زمینه، استدلالی از آقای پناهیان را هم ملاحظه کنید که البته پسندیدم!)

اما در همین سفر اخیر مقام رهبری به قم، رسانه ها از استقبال "تاریخی" خبر دادند (حکما بر خلاف علاقه خود رهبری) و همچنین یکی از مقامات در مورد استقبال در جریان سفر رئیس جمهور به لبنان گفته اند:
اين ملت با اين تركيب گوناگون و متنوع، اينجور يكپارچه بيايند از رئيس جمهور ملت ايران استقبال كنند، اظهار علاقه كنند؛ اين چيز كم‌نظيرى است، چيز بى‌نظيرى است
بد نیست یک بار، فرمایش مقام معظم رهبری در نماز جمعه پس از انتخابات 88 را مرور کنیم:
زورآزمائى خيابانى بعد از انتخابات كار درستى نيست، [...] از همه ميخواهم به اين روش خاتمه بدهند. اين روش، روش درستى نيست.

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

اداره فخیمه مالیات

پرده اول
حاج آقا مرتضی تهرانی - که خدا حفظشان کند - یک بار نقل می کردند که اوایل انقلاب، یکی از بازاریان تهران پیش من آمد و گفت مالیات من باید مثلا 2000 تومان می شد اما ماموران اداره مالیات، کمتر برآورد کرده اند و مثلا 500 تومان خواسته اند. چه باید بکنم؟ (لابد اطلاع دارید که ایشان از شاگردان خوب و نسبتا نزدیک امام (ره) بوده اند). حاج آقا به آن بازاری می فرماید که بالاخره حکومت، جمهوری "اسلامی" است و این مالیات برای اداره خود جامعه و بیت المال است؛ شما برو و بگو و مالیات واقعی ات را بده.
همان بازاری سال بعد می آید و می گوید حاج آقا! مالیاتم باید 2500 تومان باشد اما برایم 8000 تومان بریده اند. حالا چه کنم؟ و حاج آقا فرمودند که من تازه فهمیدم که چی فکر می کردیم و چی شد و آن بازاری هم واقعا مردانگی کرد که چهار تا فحش به ما نداد!

پرده دوم
فرض نظام مالیاتی آن است که مودیان، فرار مالیاتی می کنند. به همین دلیل، ممیز ها می خواهند مچ بگیرند و دزد بگیرند. در زمان خاتمی، قانونی تصویب شد که به "خود اظهاری" مشهور است. یعنی اگر شما خودت آمدی و مالیات خودت را اظهار کردی و پرداخت هم کردی، دولت فرض را بر صحت اظهار شما می گذارد، و تنها درصد کمی (2 درصد؟) از مودیان را به صورت رندم بررسی دقیق می کند. چیزی که من از آن موقع تا حالا دیده ام آن است که به حمد خدا، شرکت ما، همواره جزو آن 2 درصد قرار گرفته و به دقت هم بررسی شده است!

پرده سوم
البته ما بدمان نمی آید مالیات "واقعی" کارکردمان را بدهیم، به شرط آنکه "واقعی" باشد. (و البته برای کشور خودمان هزینه شود!) منتهای مراتب، یک سری هزینه هایی را اداره مالیات، از مودیان قبول نمی کند. مثلا شما می خواهی باری را ترخیص کنی، و باید مقداری هزینه های فاقد سند (پول چایی و اینها!) به مامورین شریف گمرک بدهی تا اصولا بار شما در انبار گمرک، پیدا بشود تا چه رسد به ترخیص! به کارمندان بانک و همان اداره مالیات، عیدی می دهی، اینها را قبول ندارد.جریمه بابت کنسل کردن بلیت می دهی، نمی پذیرد. و از این دست، بسیار است تا جایی که درصد قابل توجهی از هزینه های ابراز شده شما را اصطلاحا "برگشت می زند". وقتی هزینه شما را کمتر می کند، سود شما بیشتر می شود و در نتیجه باید مالیات بیشتری هم بدهی.

حالتی هم هست که ممیز، درآمد حاصل از فروش شما را قبول نمی کند و فرض می کند شما درآمد های بیشتری هم داشته ای و ابراز نکرده ای. البته این معمولا مال زمانی است که روال های حسابداری به دقت رعایت نشده باشند و آن موقع است که ممیز، به سراغ یک کتابچه ای می رود که از سوی اداره مالیات، اصلا برای همین کار تنظیم شده است! یعنی محاسبه می کند با توجه به نوع کار شما که فرضا در تجارت پشم هستی یا صنعت کامپیوتر یا کسب وکار مربوط به گردشگری، بر اساس درآمدی که خودت ابراز کرده بودی، یک ضریب می دهند که احتمالا درآمد شما "واقعا" چقدر بوده است و چقدرش را کتمان کرده ای، و درصد سودت چقدر است و خلاصه، به یک چشم بر هم زدن، "علی الراس" می شوی! خود آقای ممیز زحمت می کشد و درآمد و سود شما را تخمین می زند و مالیات سود را طلب می کند!

پرده چهارم
طرف دیگر، وقتی یک اداره دولتی، پول شما را نمی دهد، یک ماه، دو ماه یا حتی چند ماه تاخیر دارد، نهایتا و در بهترین حالت، همان پول شما را بدون هیچ جریمه یا کارمزدی به شما بدهند، شما کلاهت را هم می اندازی هوا. اما اداره مالیات (که یک سازمان دولتی است)، برای تاخیر شما در پرداخت مالیات، نقشه ها کشیده و جریمه تاخیر را به صورت روز شمار از شما می گیرد!

پرده پنجم
چند سال پیش، در حین اینکه داشتم با ممیز بر سر مالیاتی که برای ما بیش از اندازه واقعی بریده بود، بحث می کردم؛ ناگهان به من گفت ماشین داری من را تا خیابان زرتشت برسانی؟ گفتم نه! ماشین نیاورده ام و خیابان زرتشت هم اساسا در مسیرم نیست. ادامه داد: چقدر هزینه ها سنگین شده! رفته ام پرده بخرم گفته یک میلیون و هشتصد هزار تومان، امروز باید بروم بقیه پولش را بدهم. احساس کردم باید خدماتی بیشتر از رساندن ایشان به خیابان زرتشت انجام بدهم! سر بحث را بستم و گفتم لطف کن همین مالیاتی که می گویی و به نظر من بالاتر است را قطعی کن، بنویس بروم پرداخت کنم.

بی پرده
دقت کرده اید که کسانی که در ایران زندگی می کنند، همواره خدا را شکر می کنند به خاطر بلاهای به مراتب بدتری که می شد گریبانشان را بگیرد و (هنوز) نگرفته! ما مرتب می گوییم خدا را شکر که آمریکا حمله نکرد، خدا را شکر که ترافیک بدتر نشده، خدا را شکر که دلار، 2000 تومان نشده و از این دست. حالا، با همه بدی هایی که از اداره مالیات گفتم، هزار بار هم که گیر اداره مالیات بیفتم، باز خدا را شکر می کنم که اسیر اداره "بیمه تامین اجتماعی" نشده ام. از پس این یکی، خود دولت هم دیگر برنمی آید!

۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

نقدی بر اعتراض طلافروش ها

بحث مالیات بر ارزش افزوده، مدتی است که دوباره داغ شده و علتش هم، خودداری اصنافی مثل طلافروشان از پرداخت مالیات بر ارزش افزوده است. مالیات بر ارزش افزوده یا همان Value Added Tax که به اختصار VAT هم خوانده می شود، در ممالک پیشرفته، یک روش جا افتاده برای گرفتن مالیات بر "مصرف" است. به زبان ساده، هر کالایی که تولید می شود، از اولین فردی که آن را تولید می کند تا آخرین نفری که آن را به مصرف کننده نهایی می فروشند، هر کدام یک مقداری بر قیمت یا ارزش کالا می افزایند. مالیات بر ارزش افزوده می آید بر این "افزایش ارزش" در هر حلقه، مالیات می گیرد. البته هر حلقه ای، به حلقه قبلی مالیات می دهد و از حلقه بعدی، مالیات می گیرد تا اینکه این کالا به دست مصرف کننده نهایی برسد و آنجاست که مصرف کننده نهایی یا end-user، در واقع مالیات کل این زنجیره را یک جا می پردازد.

از آنجایی که هر حلقه، به حلقه قبلی مالیات می دهد و از حلقه بعدی مالیات می گیرد، در واقع هر حلقه تنها مالیات آن بخشی از ارزش کالا را خودش می دهد که ایجاد کرده است. بدین ترتیب، مثالی که در وبلاگ دغدغه ها مطرح شده است، صحیح نیست. چرا که طلافروش، اگر در روز 30 میلیون تومان فروش داشته، لابد به دلیل سود کمش، کالای مذکور را 29 میلیون تومان خریداری کرده بوده است. لذا تنها مالیاتی که در واقع امر می دهد، 3% از یک میلیون تومان (تفاوت قیمت خرید (29) و قیمت فروش (30)) است که می شود روزی 30 هزار تومان. صد البته همین مالیات اندک را هم، مشتری باید پرداخت کند و علی القاعده نباید فشاری به طلافروش وارد شود.

مالیات بر ارزش افزوده، شاید چند ده سال قدمت داشته باشد و مکانیزمی است که باعث می شود مصرف کننده نهایی، پرداخت کننده مالیات باشد و یک نوع عدالت مالیاتی را به همراه دارد؛ یعنی هر که بیشتر مصرف می کند، بیشتر هم مالیات می دهد. در ممالک پیشرفته، شرکت ها به نسبت، مالیات بر عملکرد کمتری می دهند، و مضافا، مالیات بر ارزش افزوده می دهند که درصدش هم دیگر 3% نیست و به عدد های بالاتری حتی تا 19% در آلمان هم می رسد. مثلا در آلمان، وقتی شما از سوپر مارکت خرید می کنید، در قبض فروشگاه، قیمت کالا را جدا می نویسند و VAT را جدا. دقیقا مشخص است که چقدر مالیات می دهید.

این قانون، همچنین به شفافیت زنجیره های حلقه تولید، توزیع تا مصرف کمک شایانی می کند که شاید این، دلیل مقاومت اصناف باشد. عده ای نمی خواهند فعالیت مالی و اقتصادیشان در جامعه مشخص و ردیابی شود و فعالیت غیر شفاف را ترجیح می دهند. VAT، کلا فعالیت غیر شفاف را از بین می برد. هر کالایی مشخص است از چه فردی - با چه قیمتی - خریداری شده و به چه فردی - و با چه قیمتی - فروخته شده است.

حرکت به سوی مالیات بر ارزش افزوده، به نظر من یک انتخاب نیست، یک اجبار است. و امیدوارم دولت آقای احمدی نژاد در این زمینه، در مقابل کم اطلاعی و شاید قلدر مآبی اصنافی مثل طلافروشان و پارچه فروشان ایستادگی کند و این قانون مترقی و موثر را عملیاتی نماید.

۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

یک تجربه شریف

دانشگاه شریف رفتن یک تجربه با خودش همراه دارد که در نوع خود جالب است. افرادی در این دانشگاه هستند که مثل من و شما عادی به نظر می رسند؛ با هم می گوییم و می خندیم و حتی با هم درس می خوانیم. اما وقتی از جلسه امتحان بیرون می آیی و طبق عادت، با دیگران در مورد امتحان صحبت می کنی، می بینی که این ها ظاهرا همه سوالات را درست جواب داده اند! اول شک می کنی که شاید دارند چاخان می کنند و همه سوالات را درست جواب نداده اند! اما وقتی نتایج امتحان روی بورد می خورد، دیگر شکت تبدیل به یقین می شود.

بله، یقین می کنی که همه را درست جواب داده بودند! اما مگر می شود کسی بتواند از استاد به آن سخت گیری، خصوصا استاد های دانشکده برق، با آن حجم از جزئیات، با آن وقت کم امتحان، و با آن رقابت نفس گیر، نمره بیست بگیرد؟ مگر می شود کسی بتواند "همه" سوالها را درست جواب بدهد و نمره اش 20، یا حتی 19 بشود؟ اینجاست که به این نتیجه می رسی که "لابد از قبل سوالات را می دانسته!" و "اصلا فلانی با استاد زد و بند کرده است!". (یک جور توهم توطئه)

اما آن تجربه جالب بعد از چند وقت شکل می گیرد که می بینی آن دوستان، با آن کارنامه های درخشان، در واقع در اغلب درس ها و اکثر امتحان ها و همه استاد ها چنین نمره هایی را می گرفته اند؛ و نه فقط در یک درس خاص یا یک استاد خاص. پس طبیعتا زد و بندی در کار نبوده، چون خیلی خیلی بعید است کسی بتواند با همه زد و بند بکند! و از طرفی، آنها در موارد دیگری که امتحانی هم در کار نبوده، درخشان بوده اند. در جمع های خودمانی که سوالی مطرح می شده، سریع الجواب بودند و خلاصه قس علی هذا.

حالاحکایت ما و دولت آمریکا است. این آمریکایی ها آن چنان از هر واقعه ای که در دنیا رخ می دهد، به نفع خودشان بهره برداری می کنند که مای ساده دل فکر می کنیم همه آن برنامه ها را، از اول تا آخر، خودشان از قبل برنامه ریزی کرده بودند و خودشان هم اجرا کردند! نمی توانیم درک کنیم که کشوری ممکن است آنچنان فرصت طلب باشد و از سوی دیگر، آنچنان با درک درست از شرایط دنیا، و درک مناسب از "منابعی" که در اختیار دارد، "برنامه ریزی" کند که هر واقعه ای را، ولو در ابتدا بر ضدش بوده است، به سود خود تغییر دهد.

دوستانی که معتقدند آمریکا تمامی این برنامه های القاعده و یازده سپتامبر و حمله به آمریکا و سپس افغانستان و عراق، و بعد از آن، سقوط اقتصادی و حتی انتخاب اوباما و همه این مسایل را "از قبل" طراحی کرده است، اتفاقا قدرت بسیار بیشتری را برای آمریکا قائلند که می تواند تمام این چیزها را برنامه ریزی کند و همه اتفاقات هم عینا و مو به مو مطابق برنامه ریزی آنها پیش می رود (البته ظاهرا جز مواردی که "ملت" ایران به صحنه می آیند و توطئه های آنها را خنثی می کنند!)

آقا جان! دست بردارید از این توهم توطئه. و بپذیرید که آمریکایی ها هم مثل ما گاهی غافلگیر می شوند؛ اما فرقشان این است که می نشینند بررسی می کنند و عقل جمعی و فردی و پول و منابع و قدرت و ارتباط و نفوذ و خلاصه همه چیز را روی هم می ریزند و از آن واقعه ای که در ابتدا برایشان حتی ناگوار بوده، بهترین استفاده را می کنند. بهترین استفاده برای خودشان، و طبیعتا نه بهترین استفاده ملتهای دیگر دنیا. در این اما شکی نیست.

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

برای اطاله دادرسی مدیونید

اطاله دادرسی، یکی از معضلات بزرگ دستگاه قضایی ما است. از وقتی فردی از دیگری شکایت می کند و پرونده ای در دادگاه تشکیل می شود، تا زمانی که حکم نهایی اجرا شود، و حتی تا صدور نهایی آن، و حتی تا صدور اولیه آن، راه درازی در پیش است! شاید حتی چند سال.

همین پرونده خانم آشتیانی که به قتل و کار دیگر متهم است، چند سالی هست که مفتوح است. حالا این را می شود گفت سیاسی شده و طول کشیده! (گرچه تازه همین اخیرا سیاسی و بین المللی شده و قبلا یک پرونده قتل ساده بود). پرونده های عادی دیگر، شاید طول عمری بین یک تا دو سال را داشته باشند که به هر حال عدد بالایی است.

چیزی که در این وسط از آن غفلت می شود، عمری است که از مردم تلف می شود. زمان، گرانبها ترین کالایی است که هر یک از ما داریم. اتلاف عمر دیگران، از بزرگترین گناهان است؛ چون به هیچ عنوان جبران نمی شود.

واقعا متعجبم چرا دادگاه این سران - به اصطلاح - فتنه که بیش از یک سال است به صورت "موقت" در زندان هستند، زودتر برگزار نمی شود تا حداقل تکلیف آنها و تکلیف خانواده هایشان، و تکلیف مردم روشن شود. اگر قرار است به زندان محکوم شوند، خب دوران محکومیت را سپری کنند. اگر قرار است اعدام شوند، زودتر حکم اجرا شود. و الا اینکه این ها را همینطوری کرده اند توی زندان و هیچ کاری هم بهشان ندارند؛ خب این اتلاف عمر دیگران است.

آقایان قضات! مدیون هستید. بترسید از روزی که خداوند هم در بررسی نامه اعمالتان در قیامت، معطلتان کند! چون در آنجا باید گرسنه و تشنه در گرمای شدید قیامت بایستید و دیگران را ببینید که کارشان تمام می شود و تکلیفشان مشخص، یا بهشتی یا جهنمی، و خداوند اصلا نگاهی به شما نمی اندازد که تو گویی اصلا وجود نداشته اید! از هر دستی بدهی، از همان دست می گیری آقای قاضی!

اگر این کار صحیح می بود، لابد امام حسن مجتبی (ع) هم می بایست قاتل امیر المومنین (ع) را سالی چند در زندان نگه می داشتند که مثلا تمامی اعوان و اذناب فتنه اش مشخص شوند و بعد، حکم الهی را در موردش اجرا کنند! حال آنکه حضرت، ظرف چند روز از شهادت علی (ع)، ابن ملجم ملعون را قصاص کردند. از صفات خداوند، "سریع الحساب" بودن است و خوب است افراد در مقام قضاوت، به این صفت الهی متخلق شوند.

۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

رو به قبله

یک جمله آقای علی لاریجانی معروف است که گفته بود:
با نشان دادن لولوی شورای امنیت، مردم ایران رو به قبله نمی شوند
دلیل معروف بودنش هم، ترجمه ای بود که ظاهرا چند رسانه خارجی از این صحبت ها کرده بودند؛ مثلا یکی ترجمه کرده بود:
اگر شورای امنیت مثل موجوداتی که بچه ها را می ترسانند ظاهر شود، مردم ایران به سوی قبله مسلمانان جهان دراز نمی کشند.
از این شوخی که بگذریم، ظاهرا در پس ذهن آقای لاریجانی و بعضی دیگر از سران کشور، این اصل هست که کار حتما باید به جایی بکشد که مردم ایران رو به قبله شوند، و الا اتفاق خاصی رخ نداده است. یعنی اگر وضع به حدی برسد که مردم، به آن درجه از بدبختی و فلاکت برسند که اصطلاحا گفته شوند رو به قبله شده اند، آن وقت است که یک اتفاق بدی رخ داده! و تمام اتفاقات دیگر، مادامی که مردم را رو به قبله نکند، هنوز آن چنان هم بد نیست و خیلی نباید به خاطرش ناراحت شد.

مثلا بی برنامگی دولت در اجرای هدفمند کردن یارانه ها و تشدید تحریم ها و افزایش احتمال جنگ، چون هنوز مردم را رو به قبله نکرده، قابل تحمل است. حال آمدیم و این مردم، آن چنان آستانه صبرشان بالا بود که اصولا هیچ وقت رو به قبله نشدند و همیشه یک راه حل دیگر برای دست و پنجه نرم کردن با مشکلات اقتصادی و اجتماعی خود پیدا کردند! آیا دولتمردان نباید به فکر بهبود شرایط مردم باشند؟ آیا نباید از بدتر شدن وضع مردم به فکر اساسی بیفتند؟ آیا کسی منتظر است این مردم رو به قبله شوند تا کاری بکند؟

۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

خر برفت و تحریم های بی اثر

اینکه رسانه های غربی و مقامات غربی مرتبا اعلام می کنند تحریم های ایران بی اثر بوده، نباید ما را ذوق زده کند که از آنها اعتراف گرفته ایم.

با کمی دقت، می توان هدف اصلی آنها از این اظهارات را کشف کرد.
  1. این تحریم ها، تا کنون بی اثر بوده و منظور آنها این است که باید کاری کرد که این تحریم ها، موثر واقع شوند؛ مثلا اهرم های نظارتی بیشتری را استفاده کنند؛ و حتی تحریم هایی را وضع کرد که در واقع موثر باشند. (گزینه اول)
  2. یا اینکه این تحریم ها، کلا بی اثر هستند و دولت های غربی، باید کلا دست از ابزار تحریم بردارند ودر این صورت:
  • از منصرف کردن ایران از برنامه هسته ای اش دست بکشند. (گزینه دوم)
  • روش دیگری - مثلا حمله نظامی - را برای متوقف کردن ایران استفاده کنند (گزینه سوم)
من فکر می کنم رسانه های غربی و مقامات آنها، با مطرح کردن اینکه تحریم های ایران بی اثر بوده اند، "هوشمندانه" در پی گزینه اول یا سوم هستند، نه گزینه دوم؛ که هر دوی آنها، نهایتا به ضرر ایران هستند.

این کار غربیها، مثل آن داستان خر برفت مثنوی است؛ باید حواسمان باشد خودمان زیر آواز نزنیم که:

خر برفت و خر برفت
تحریم ها بی اثر است

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

مملکت مجوز ها

پرده اول
یکی از دوستان تعریف می کرد که جمعی دارند که ماهی یک بار در یکی از پارک های تهران جمع می شوند؛ فردی متخصص می آید و برای پدرها در مورد نحوه ارتباط پدران و فرزندان سخنرانی می کند و بعد از آن، در محوطه باز پارک، پدرها و فرزندانشان، بازی های محلی و قدیمی ایرانی مثل عمو زنجیر باف و طناب کشی و اینها را بازی می کنند. حدود 30 الی 40 خانواده هر هفته جمع می شوند و در این پارک، بازی می کنند.

این دوست ما تعریف می کرد که دو ماه پیش که در این پارک جمع شده اند، از سوی مدیریت پارک پیغام داده شده که شما حق بازی ندارید!! بعد که از علت جویا شده اند، گفته اند که "شما مجوز بازی ندارید"!! حالا این مجوز بازی چیست و کدام نهاد این مملکت آن را صادر می کند و اصولا چرا برای بازی در پارک، به چنین مجوزی احتیاج است، خدا عالم است.

به گفته این دوست من، واکنش مدیران (هماهنگ کننده های) این جمع هم جالب بوده است. آنها گفته اند حالا نباید خیلی سر به سر مدیریت پارک گذاشت! بهتر است این هفته را بازی نکنیم تا برویم با رئیس شهرداری منطقه صحبت کنیم و چنین نامه ای را بگیریم! یعنی مردم ایران آماده پذیرش چنین درخواست ها و فرمایشات بیجایی هم هستند!

پرده دوم
هر شرکتی که می خواهد در این کشور فعالیت کند، به یک سری مجوز نیاز دارد و الا در بسیاری از مناقصات، اصولا راهش نمی دهند. از مجوز سازمان برنامه ریزی (مرحوم) بگیرید تا مجوز شورای عالی انفورمانیک، تا مجوز بازرگانی تا مجوز وزارت ارشاد و غیره.

البته فلسفه این مجوز ها قابل درک است، چرا که لابد شرکت های زیادی بوده اند که یک مرتبه از سر راه سبز شده اند و کلاه مشتریان دولتی و غیر دولتی را برداشته .

اما این مجوز ها، به نوعی سد در برابر راه شرکت های نوپا و جدید التاسیس و خصوصا شرکت های فناوری تبدیل شده اند. در بسیاری از حوزه های فناوری، اصولا فضا آنقدر جدید است که مجوز گرفتن برای آن فعالیت معنی ندارد. مثلا چه بسا کسی که دارد در زمینه "نانو" فعالیت می کند، از هر کارشناس و کارشناس ارشد دستگاه های دولتی که می خواهند به او مجوز فعالیت در حوزه نانو را بدهند، وارد تر باشد! اما باز مجبور است برود و آن کارشناسان ناآگاه را مجاب کند که لایق کار در آن زمینه هست! غمناک آن که بعضی وقت ها نمی تواند! و این الزام اخذ مجوز، به عنوان قاتل آن شرکت نوپا عمل می کند! حال آنکه، یک شرکت بازرگانی چای به اعتبار گردش مالی و تعدد پرسنل و نفوذ سازمانی، می تواند برود و مجوز فعالیت در حوزه "نانو چای" را از آن خود کند! چه بسا به صورت انحصاری!!

پرده سوم
زمانی، با یکی از دوستان، نرم افزاری نوشته بودیم که به درد خیلی از سازمان ها می خورد. اما وقتی با یکی از مدیران آموزش و پرورش صحبت کردیم که چطور می توانیم آن را در مدارس و موسسات به فروش برسانیم، به ما گفت مجوز دارید؟ بدون مجوز نمی توانید این نرم افزار را در مدارس عرضه کنید! پرسیدم چه مجوزی؟ گفت دقیق نمی دانم، یا مجوز شورای عالی انفورماتیک، یا مجوز آموزش و پرورش یا یک مجوز دیگر؛ اما به هر حال می دانم که نیاز به مجوز دارید!! رفتیم نرم افزار را در شورای عالی انفورماتیک ثبت کنیم، نتوانستیم مجوز ارشاد بگیریم. حالا مجوز ارشاد برای نرم افزار یعنی چی، ما که نفهمیدیم!

پرده چهارم
به این تصویر دقت کنید:


مجوز حراج. بله! ظاهرا بوتیک ها برای اینکه حراج کنند، باید برگه مجوزی را از صنفشان بگیرند که زمان حراج و درصدش را هم رویش نوشته است. مرحبا به این حسن مدیریت!

بی پرده
مجوز نشر کتاب، مجوز فعالیت، مجوز بازی، مجوز فعالیت در منطقه آزاد، مجوز حراج و مجوز برای هزار فعالیت دیگر. من مانده ام که در این "مملکت مجوز ها"، دیگر چه خلاقیتی باقی می ماند؟ چه کسی می خواهد و می تواند نوآوری کند؟ هر کاری که بخواهد انجام شود، باید به نوعی، قبلا در سیستم تعریف شده باشد و الا با آن مخالفت می شود.

این "روح" حاکم بر فرهنگ مدیریت دولتی ما که به احمدی نژاد و خاتمی و چپ و راست و کارگزار ربط ندارد را بگیرید و ببینید کار به کجا می رسد! آیا به آنجا نمی رسد که برای حرف زدن و مطلب نوشتن هم باید "مجوز" داشت؟ لابد یادتان هست که دو سه سال پیش، گفته شد که تمامی سایت های اینترنتی باید مجوز بگیرند؟ و "بازتاب" معروف هم به همین بهانه که مجوز نگرفته، درش را بستند؟

در مقایسه، اتفاقا دوستان فیلترچی اینترنت خیلی هم لطف دارند که نمی گویند برای داشتن وبلاگ، اول باید بیایید و مجوز بگیرید! بلکه ما این آزادی عمل را داریم که هر وبلاگی که خواستیم را ثبت کنیم و آنها، "بعدا" آن را فیلتر کنند!

یاد شعار تبلیغاتی معروف خودروسازی "فورد" افتادم که در ابتدای قرن بیستم گفته بود:
هر مشتری حق دارد ماشین به رنگ دلخواه خود را انتخاب کند، مادامی که آن رنگ، سیاه باشد!!
لابد ما هم حق داریم هر مطلبی که دوست داریم را در وبلاگهایمان بنویسیم، مادامی که با سلیقه دوستان فیلترچی جور در بیاید!

۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

ما بیشتر قرآن سوزیم یا آن کشیش نادان؟

این قضیه قرآن سوزی من را بیشتر به یاد آن می اندازد که ما اسلام را وارونه شناخته ایم و نمی دانیم اسلام به چه چیزی اهمیت می دهد و به چیزی نه. نه اینکه سوزاندن و وهن قرآن کار خوب و پسندیده ای بوده است، مطلقا! حتما باید به آن اهمیت بدهیم و آن را محکوم کنیم و از عاملین آن دوری بجوییم.

اما آیا نباید به مراتب از رواج فساد در جامعه اسلامی ناراحت تر شویم؟ از وجود رشوه خواری در جامعه ای که خود را ام القرای جهان اسلام می داند؟ از بی عدالتی، تبعیض و فساد قضایی که در جامعه خودمان رواج دارد؟ از فقر و بیکاریی که موجب بی خانمان شدن مردمان و رواج فحشاء در جامعه شده است؟

امیر المومنین علی (ع) در وصیت های آخرین خود به امام حسن (ع)، چه فرمودند؟ آیا در مورد قرآن توصیه کردند که مواظب باش کسی از اهل کتاب به آن بی احترامی نکند؟ یا ترجیح دادند بگویند مواظب باش دیگری بر تو در عمل کردن به این کتاب، جلو نزند! یعنی بترس ازاینکه تو در خواب باشی و اهل کتاب های دیگر، به این قرآن عمل کنند و تو جا بمانی!

الله الله فی القرآن لایسبقنکم فی العمل به غیرکم (نهج البلاغه، نامه شماره 47)

آیا ما در عمل به قرآن، از دیگران جا نمانده ایم؟ آیا به فرمایش قرآن، تدبیر داریم، تعقل می کنیم؟ از دروغ و تهمت دوری می کنیم؟ آبروی مردم و مسلمین برایمان اهمیتی دارد؟ وقت و زمان مردم چطور؟

خون مردم برایمان اهمیتی دارد؟ سالیانه بیش از 30 هزار نفر در کشور ما بر اثر تصادفات رانندگی می میرند. آیا این، رگ غیرت ما را به جوش می آورد؟

مال مردم و بیت المال مسلمین برایمان اهمیتی دارد؟ آیا مثلا وکیلان و نمایندگانی که با طرح های غیر کارشناسی، پول بی زبان مردم بدبخت و از جمله هزاران یتیم و بی سرپناه را هدر دادند و می دهند، احساس شرمناکی دارند؟

اگر حرمت مومن از حرمت خانه خدا بیشتر است، آیا آبروی او از ورق های قرآن باارزشتر نیست؟ دلمان برای اوراق قرآن می سوزد اما زورمان می آید به همین قرآن که فقط رگهایمان برایش بیرون می زند، عمل کنیم. حال بفرمایید که ما بیشتر قرآن سوزیم یا آن کشیش نادان؟ و این می شود که روز قیامت، پیغمبر از ما شکایت خواهد کرد که این قوم من، قرآن را پشت گوش انداختند.

وقال الرسول يرب ان قومي اتخذوا هذا القرءان مهجورا

۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

تنازع بقا و دون صفتان

پرده اول
یک قاعده ای هست در دنیای بیولوژی و زیست شناسی که می گوید آن موجوداتی که طیف وسیعتری از رفتار ها و عکس العمل ها را دارند، در تقابل و تنازع بقا با سایر موجودات، برنده هستند و به احتمال بیشتری باقی می مانند. مثلا گیاهی که در شرایط آب و هوایی مختلف، امکان رشد و نمو دارد، خیلی بیشتر از گیاهانی که فقط در شرایط خاص زندگی می کنند، دوام می آورد.

پرده دوم
این مطلب را در روابط اجتماعی هم آورده اند. در هر رابطه اجتماعی، در هر رابطه بین دو سازمان و یا داخل هر سازمان، آن فرد یا سازمانی که از توانایی ها و مهارت های بیشتری برخوردار است، دست بالا را دارد و سمت و سوی رابطه را تعیین می کند.

به عنوان مثال، دعوای بین یک زن و شوهر را در نظر بگیرید. در این دعوای مثالی، زن مثلا می تواند جیغ بزند و مرد هم در مقابل مثلا می تواند فریاد بزند. زن می تواند چیزی را بشکند و مرد هم می تواند. زن می تواند یکی از بچه ها را به سمت خودش بکشد و مرد هم در مقابل می تواند یکی از همسایه ها را با خود هم عقیده کند. زن احساسی برخورد می کند و مرد استدلال می کند. اما یک کاری هست که این زن در مثال ما می تواند انجام بدهد که مرد نمی تواند: گریه. وقتی این خانم خیلی درمانده می شود، گریه می کند و مرد که برای این رفتار زن، عکس العمل مناسبی ندارد، بازنده می شود. البته همیشه کار به گریه ختم نمی شود و همیشه هم زن برنده نیست، اما "در مجموع"، می بینیم که فردی که مهارت هار ارتباطی بیشتری دارد، تعیین کننده رابطه هست.

کسی که در یک اداره دولتی، هم به وقتش می تواند با فلان کارمند، سریع رفیق شود و به موقع، می تواند سر کارمند دیگری داد بزند، کارش بسیار بیشتر از من پیش می رود که فقط بلدم خیلی مودب و حق به جانب با کارمندان دولتی صحبت کنم و توقع هم دارم که کارم را راه بیاندازند!!

پرده سوم
البته هر مهارتی هم پسندیده نیست. توانایی رشوه دادن هم بالاخره یک مهارتی است؛ زورگویی هم توانایی می خواهد، و دروغگویی هم هنری است!

پرده چهارم
چیزی که من در سطح روابط سیاسی کشورمان می بینم، اینکه اخیرا دار و دسته ای پیدا شده اند که در پیشبرد اهدافشان، مهارت ها و رفتار های زیادی را می شناسند:
  • از مبادی قانونی وارد می شوند
  • در سخنرانی ها، جوری با مردم حرف می زنند که توقع عمومی ایجاد می کنند
  • با صاحبان رای و نظر، لابی و مذاکرات سنگین می کنند
  • ائمه جمعه را تحریک و تحریض می کنند که با آنها همسو عمل کنند
  • رسانه دارند؛ رسانه ملی و انواع و اقسام رسانه های مکتوب و دیجیتالی
  • به منابع مالی دولتی دسترسی دارند
  • می توانند بی پروا، از دین و اسلام مایه بگذارند
این موارد، همه شان مشروع نیستند. یعنی از پیشینیان این ها، بودند افرادی که به اکثریتی از این موارد، دسترسی هم داشتند، اما در استفاده از آن، خودداری می کردند. (خودداری همان تقوا است، یعنی تقوا به خرج می دادند)

بی پرده
امروزه اما این گروه بر سر کار، نه تنها موارد بالا را در دست دارد، یک مهارت ارتباطی دیگر هم دارد و آن، یک سری بسیجی/دانشجو/امت شهید پرور که به موقع، آنها را به سمتی گسیل می دارد تا افرادی را به خائن/خام/گول خورده/... متهم کنند و بعد، مقاصد اصلی خود را که از طریق لابی و اینها پیش نرفته بود، تحمیل کنند. گروه های دیگر که با این ها تعامل دارند هم که طبیعتا این گونه مهارت ها (!!) را ندارند، در جدال روزمره، میدان را به حریف واگذار می کنند. مجلس و قوه قضائیه و دیگر نهاد های کشور، به همین ترتیب توسط این گروه عملا تبدیل به نهاد های بی ثمر و منفعل تبدیل شده اند.