‏نمایش پست‌ها با برچسب تحلیل. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تحلیل. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

در VAT، سفسطه ای نیست!

در مورد مالیات بر ارزش افزوده، نکته ای که اغلب از آن غفلت می شود آن است که علی القاعده، این مالیات باید جایگزین مالیات های دیگری که شرکت ها و فروشنده ها و اصناف می داده اند بشود؛ و الا من هم قبول دارم که این 3%، و چه بسا بیشتر از آن، در واقع به مجموع قیمتی که خریدار می پردازد، اضافه خواهد شد.

هم اکنون، شرکت ها و اصناف موظفند 25% از سود سالیانه خود را مالیات (به نام مالیات عملکرد) بدهند. طبیعی است که اگر من می خواهم در انتهای سال، 10 میلیون تومان سود خالص داشته باشم، باید سودم، قبل از کسر مالیات، حدود 13.3 میلیون تومان باشد که مالیاتش می شود:( 3.3 = 25% * 13.3 )، سه میلیون و خورده ای مالیات می دهم و سود خالص و نهایی ام می شود همان 10 میلیون تومان سابق.

طبیعی است که اگر با آمدن VAT، از این مالیات عملکرد، چیزی کسر نشود، من دارم مالیات بیشتری از خریدار می گیرم و از مالیات عملکرد هم چیزی کم نشده، پس خریدار دارد نهایتا پول بیشتری می دهد.

حالا فرض کنید که این مالیات بر عملکرد، کمتر شود و مثلا به جای 25% بشود 19%. مجموع مالیاتی که حالا خریدار می دهد، قطعا کمتر از حالت قبل می شود و ممکن است با حالت اولیه برابر هم بشود. کاری که در دنیا می کنند، این است. (ضمن اینکه بقیه دنیا نفت ندارند و درآمد دولت تماما از مالیات است). این مالیات عملکرد، داستان ها برای خودش دارد که وبلاگ دغدغه ها، چند تای آنها را برشمرده است؛ اما سفسطه نخودی و اشتباهاتی که در این پستش به نقد من نسبت داده، درست نیست.

البته در مطلب دیگری، ایشان به درستی به ضعف دولت آقای احمدی نژاد در اجرای چنین طرح هایی اشاره کرده که من هم مخالفتی ندارم. اما دوست دارم به چند مطلب اشاره کنم:
  • این طرح VAT، اساسا مربوط به آقای احمدی نژاد نیست. کما اینکه طرح "هدفمند سازی یارانه ها" مربوط به ایشان نیست. کما اینکه طرح "بودجه ریزی عملیاتی"، ابتکار و ایده ایشان نمی باشد. این ها از شاید ده سال پیش هم مطرح بودند و مجموعه حاکمیت با این جمع بندی ها رسیده بود. اتفاقا برادر بزرگوار احمدی نژاد و رفقا، با آن دید منفیی که به همه کارهای قبل داشتند، در ابتدا این ها را هم اساسا طرح های امپریالیسمی و بانک جهانی و نگاه "توسعه" ای می پنداشتند؛ ولی با پول این مردم، سعی و خطا کردند و فهمیدند که این طرح ها، درست بوده و شوخی بردار نیست. خوب یادم هست که وقتی مجلس هفتم (که در دست شاهکار های علم اقتصاد: دکتر توکلی، نادران و خوش چهره بود) تصویب کرد که افزایش قیمت بنزین، به اندازه فقط ده درصد، در دست دولت باشد، ایشان (آقای احمدی نژاد) در تلویزیون ظاهر شدند و گفتند "مردم ما با فرهنگ تر از آن هستند که ما برای کاهش مصرف، بخواهیم قیمت را افزایش دهیم. ما از مردم عزیزمان تقاضا می کنیم که کمتر مصرف کنند و آنها هم به دلیل فرهنگ بالای ایرانی-اسلامی، در مصرف صرفه جویی خواهند نمود!" خوب، اینکه ایشان فعلا به این نتیجه رسیده که این طرح ها را اجرا کند، قدم بزرگی است، و ما هم کاری نداریم اجرای طرح به نام کی در می رود.
  • اینکه آقای احمدی نژاد در اجرای طرح ها ضعیف هستند، نتیجه نمی شود که این طرح ها را اجرا نکنیم. بله، "خوش بود اگر محک تجربه آید به میان"؛ اما فعلا که دولت در دست بزرگواران است و ظاهرا قرار هم نیست به این زودی ها اتفاق دیگری بیفتد. بالاخره در بدنه مدیریت کشور، مدیران متخصص، متعهد و دلسوزی هستند که طرح را از یک شکست به تمام معنا، به یک شکست نصفه و نیمه تبدیل کنند! وهمین هم بد نیست. زمان به سرعت برای ملت ایران از دست می رود و بالاخره باید کسی، کاری بکند.
  • ظاهرا ما خیلی از بدنه مدیریتی کشور مطئمن هستیم! تفاوت اجرا توسط احمدی نژاد و دیگران، آنقدر ها هم نیست. قبول ندارم که مثلا حزب اصلاح طلب، پر بود از مدیران کار کشته و کار بلد و متخصص! بالاخره کشور از طبقه ای مدیران تشکیل شده که حتی یک مدیر خوب، فرضا آقای قالیباف، هم که بیاید، باید با افرادی مثل کوچک زاده و تمدن و توکلی و حداد عادل و اینها سر و کله بزند و خیلی نباید انتظار شق القمر از هیچ کس در ایران را داشت. بضاعت ما همین است دیگر! ضمن اینکه بسیاری از مدیران خوب، الآن دیگر عضو فتنه و بی بصیرت و اینها هستند که اساسا در مدیریت کشور، نقشی نخواهند داشت.

۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

یک تجربه شریف

دانشگاه شریف رفتن یک تجربه با خودش همراه دارد که در نوع خود جالب است. افرادی در این دانشگاه هستند که مثل من و شما عادی به نظر می رسند؛ با هم می گوییم و می خندیم و حتی با هم درس می خوانیم. اما وقتی از جلسه امتحان بیرون می آیی و طبق عادت، با دیگران در مورد امتحان صحبت می کنی، می بینی که این ها ظاهرا همه سوالات را درست جواب داده اند! اول شک می کنی که شاید دارند چاخان می کنند و همه سوالات را درست جواب نداده اند! اما وقتی نتایج امتحان روی بورد می خورد، دیگر شکت تبدیل به یقین می شود.

بله، یقین می کنی که همه را درست جواب داده بودند! اما مگر می شود کسی بتواند از استاد به آن سخت گیری، خصوصا استاد های دانشکده برق، با آن حجم از جزئیات، با آن وقت کم امتحان، و با آن رقابت نفس گیر، نمره بیست بگیرد؟ مگر می شود کسی بتواند "همه" سوالها را درست جواب بدهد و نمره اش 20، یا حتی 19 بشود؟ اینجاست که به این نتیجه می رسی که "لابد از قبل سوالات را می دانسته!" و "اصلا فلانی با استاد زد و بند کرده است!". (یک جور توهم توطئه)

اما آن تجربه جالب بعد از چند وقت شکل می گیرد که می بینی آن دوستان، با آن کارنامه های درخشان، در واقع در اغلب درس ها و اکثر امتحان ها و همه استاد ها چنین نمره هایی را می گرفته اند؛ و نه فقط در یک درس خاص یا یک استاد خاص. پس طبیعتا زد و بندی در کار نبوده، چون خیلی خیلی بعید است کسی بتواند با همه زد و بند بکند! و از طرفی، آنها در موارد دیگری که امتحانی هم در کار نبوده، درخشان بوده اند. در جمع های خودمانی که سوالی مطرح می شده، سریع الجواب بودند و خلاصه قس علی هذا.

حالاحکایت ما و دولت آمریکا است. این آمریکایی ها آن چنان از هر واقعه ای که در دنیا رخ می دهد، به نفع خودشان بهره برداری می کنند که مای ساده دل فکر می کنیم همه آن برنامه ها را، از اول تا آخر، خودشان از قبل برنامه ریزی کرده بودند و خودشان هم اجرا کردند! نمی توانیم درک کنیم که کشوری ممکن است آنچنان فرصت طلب باشد و از سوی دیگر، آنچنان با درک درست از شرایط دنیا، و درک مناسب از "منابعی" که در اختیار دارد، "برنامه ریزی" کند که هر واقعه ای را، ولو در ابتدا بر ضدش بوده است، به سود خود تغییر دهد.

دوستانی که معتقدند آمریکا تمامی این برنامه های القاعده و یازده سپتامبر و حمله به آمریکا و سپس افغانستان و عراق، و بعد از آن، سقوط اقتصادی و حتی انتخاب اوباما و همه این مسایل را "از قبل" طراحی کرده است، اتفاقا قدرت بسیار بیشتری را برای آمریکا قائلند که می تواند تمام این چیزها را برنامه ریزی کند و همه اتفاقات هم عینا و مو به مو مطابق برنامه ریزی آنها پیش می رود (البته ظاهرا جز مواردی که "ملت" ایران به صحنه می آیند و توطئه های آنها را خنثی می کنند!)

آقا جان! دست بردارید از این توهم توطئه. و بپذیرید که آمریکایی ها هم مثل ما گاهی غافلگیر می شوند؛ اما فرقشان این است که می نشینند بررسی می کنند و عقل جمعی و فردی و پول و منابع و قدرت و ارتباط و نفوذ و خلاصه همه چیز را روی هم می ریزند و از آن واقعه ای که در ابتدا برایشان حتی ناگوار بوده، بهترین استفاده را می کنند. بهترین استفاده برای خودشان، و طبیعتا نه بهترین استفاده ملتهای دیگر دنیا. در این اما شکی نیست.

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

برای اطاله دادرسی مدیونید

اطاله دادرسی، یکی از معضلات بزرگ دستگاه قضایی ما است. از وقتی فردی از دیگری شکایت می کند و پرونده ای در دادگاه تشکیل می شود، تا زمانی که حکم نهایی اجرا شود، و حتی تا صدور نهایی آن، و حتی تا صدور اولیه آن، راه درازی در پیش است! شاید حتی چند سال.

همین پرونده خانم آشتیانی که به قتل و کار دیگر متهم است، چند سالی هست که مفتوح است. حالا این را می شود گفت سیاسی شده و طول کشیده! (گرچه تازه همین اخیرا سیاسی و بین المللی شده و قبلا یک پرونده قتل ساده بود). پرونده های عادی دیگر، شاید طول عمری بین یک تا دو سال را داشته باشند که به هر حال عدد بالایی است.

چیزی که در این وسط از آن غفلت می شود، عمری است که از مردم تلف می شود. زمان، گرانبها ترین کالایی است که هر یک از ما داریم. اتلاف عمر دیگران، از بزرگترین گناهان است؛ چون به هیچ عنوان جبران نمی شود.

واقعا متعجبم چرا دادگاه این سران - به اصطلاح - فتنه که بیش از یک سال است به صورت "موقت" در زندان هستند، زودتر برگزار نمی شود تا حداقل تکلیف آنها و تکلیف خانواده هایشان، و تکلیف مردم روشن شود. اگر قرار است به زندان محکوم شوند، خب دوران محکومیت را سپری کنند. اگر قرار است اعدام شوند، زودتر حکم اجرا شود. و الا اینکه این ها را همینطوری کرده اند توی زندان و هیچ کاری هم بهشان ندارند؛ خب این اتلاف عمر دیگران است.

آقایان قضات! مدیون هستید. بترسید از روزی که خداوند هم در بررسی نامه اعمالتان در قیامت، معطلتان کند! چون در آنجا باید گرسنه و تشنه در گرمای شدید قیامت بایستید و دیگران را ببینید که کارشان تمام می شود و تکلیفشان مشخص، یا بهشتی یا جهنمی، و خداوند اصلا نگاهی به شما نمی اندازد که تو گویی اصلا وجود نداشته اید! از هر دستی بدهی، از همان دست می گیری آقای قاضی!

اگر این کار صحیح می بود، لابد امام حسن مجتبی (ع) هم می بایست قاتل امیر المومنین (ع) را سالی چند در زندان نگه می داشتند که مثلا تمامی اعوان و اذناب فتنه اش مشخص شوند و بعد، حکم الهی را در موردش اجرا کنند! حال آنکه حضرت، ظرف چند روز از شهادت علی (ع)، ابن ملجم ملعون را قصاص کردند. از صفات خداوند، "سریع الحساب" بودن است و خوب است افراد در مقام قضاوت، به این صفت الهی متخلق شوند.

۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

خر برفت و تحریم های بی اثر

اینکه رسانه های غربی و مقامات غربی مرتبا اعلام می کنند تحریم های ایران بی اثر بوده، نباید ما را ذوق زده کند که از آنها اعتراف گرفته ایم.

با کمی دقت، می توان هدف اصلی آنها از این اظهارات را کشف کرد.
  1. این تحریم ها، تا کنون بی اثر بوده و منظور آنها این است که باید کاری کرد که این تحریم ها، موثر واقع شوند؛ مثلا اهرم های نظارتی بیشتری را استفاده کنند؛ و حتی تحریم هایی را وضع کرد که در واقع موثر باشند. (گزینه اول)
  2. یا اینکه این تحریم ها، کلا بی اثر هستند و دولت های غربی، باید کلا دست از ابزار تحریم بردارند ودر این صورت:
  • از منصرف کردن ایران از برنامه هسته ای اش دست بکشند. (گزینه دوم)
  • روش دیگری - مثلا حمله نظامی - را برای متوقف کردن ایران استفاده کنند (گزینه سوم)
من فکر می کنم رسانه های غربی و مقامات آنها، با مطرح کردن اینکه تحریم های ایران بی اثر بوده اند، "هوشمندانه" در پی گزینه اول یا سوم هستند، نه گزینه دوم؛ که هر دوی آنها، نهایتا به ضرر ایران هستند.

این کار غربیها، مثل آن داستان خر برفت مثنوی است؛ باید حواسمان باشد خودمان زیر آواز نزنیم که:

خر برفت و خر برفت
تحریم ها بی اثر است

۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

شکستن تابوها (برکات احمدی نژاد #4)

احمدی نژاد همواره در بیان نظرات خویش، بی پروا بوده است؛ بی پروا به معنای واقعی کلمه. یعنی چیزی جلودار او نبوده. چه در مورد اظهار نظرهایش در مورد افراد (مثلا هاشمی و ناطق نوری)، چه حتی کلمات عامیانه و بعضا رکیکی که در سخنرانی ها به کار می برده و می برد. احمدی نژاد، در صحبت کردن یله و رها است و هر چیزی که برای مقاصد خویش لازم بداند را می گوید.

کمتر کسی در جامعه سیاسی ایران می تواند اینگونه بی پروا صحبت کند. معمولا سیاسیون در ایران و حتی در بسیاری از نقاط دنیا، صحبت های خود را در لفافه ای از تمثیل ها و گوشه و کنایه ها می زنند و ملاحظات بسیاری را مد نظر قرار می دهند. احمدی نژاد اما مصرانه به گونه ای سخن می گوید که تو گویی اصلا این "ملاحظات" را درک نمی کند (آنجا که می گوید من یک معلم هستم، من یک مهندس هستم و غیره). می خواهد به مخاطب ایرانی و جهانی خود القاء کند که از پاکی و بی آلایشی خاصی برخوردار است و وارد این دسته بندی های [کثیف] قدرت نشده و نمی شود. که یک فردی است که "معجزه وار"، وارد سلسله قدرت شده و مثل یک بچه پاک و معصوم، هیچ نسبتی با این مافیای کثیف باند بازی و غیره ندارد.

خب! بسیاری از طرفداران احمدی نژاد او را سمبل مدیریت انقلابی و اسلامی می دانسته اند و وانمود می کرده اند که احمدی نژاد، آن گل سرسبد اصولگرا ها و مقید به اصول اسلامی-انقلابی است؛ اینها تا به حال همیشه در مجادلات، طرف احمدی نژاد را گرفته اند و گویا دارند از آن "بچه پاک و معصوم" حمایت می کنند، در مقابل هر آنچه احمدی نژاد بیان کرده، موضع انفعالی گرفتند؛ یعنی گذاشتند احمدی نژاد هر چه می خواهد بگوید و در مقابل، منتقدان به اظهارات او را محکوم کردند. اگر کسی به اتهام های احمدی نژاد به هاشمی و ناطق ایراد گرفت، گفتند لابد تو هم با آنها خرده برده ای داری و دست تو هم آلوده است!

حال عملا احمدی نژاد توانسته از این فضا به گونه ای استفاده کند که وارد نقد تمام بخش های خاکستری جامعه ما هم بشود. از همان ابتدا، احمدی نژاد تابوهایی را شکست که برای اصلاح طلبان دو آتشه ای مثل تاجزاده و مهاجرانی هم شاید دست نایافتنی بود. ورود زنان به ورزشگاه، یکی از آنها بود که در زمان خاتمی می توانست هزاران کفن پوش را به زحمت بیاندازد! مثالهایی از این دست کم نیست. اخیرا او توانسته در مورد "مکتب ایرانی" صحبت کند؛ از "کوروش" رسما حمایت کند، و حتی در مصاحبه اخیر خود، کیهان و دیگر حامیان سنتی خود را نیز نقد کند.

اما نقد سخنان امام (ره) و تبصره زدن به آن، دیگر کار هیچ کس از سیاسیون نبود! کمتر کسی جرأت دارد سخنی از سخنان امام را "علنا" مربوط به گذشته بداند و بگوید امروز داستان عوض شده است. ما ممکن است در طول سالیان، از بسیاری از سخنان امام (ره) برگشته باشیم، اما دیگر آن را در بوق و کرنا نکرده ایم و خیلی آرام از کنارش گذشته ایم. مثالش رابطه با فهد و آل سعود است که زمانی امام گفته بود اگر از صدام بگذریم، از فهد نمی گذریم. با این حال، جمهوری اسلامی از فهد هم گذشت و البته اتفاقی هم نیفتاد. ولی چه کسی بود که سینه سپر کند و این فرمایش امام را در ملاء عام نقد کند؟

معتقدم که امام خمینی گرچه شخصیت بزرگی بود، البته معصوم نبود و ما باید می توانستیم نظرات امام را در سالهای بعد از او نقد کنیم و خب! این یک تابو شده بود و هنوز هم هست که نظرات امام، همیشه درست بوده اند و درست هستند و تا ابدالدهر هم باید اجرا شوند و حداقلش آن است که نقد آنها ایراد دارد! احمدی نژاد اما به لطف مسایلی که گفتم، حتی توانسته این تابو را هم بشکند که می شود نظر امام مربوط به زمان خودش باشد! گرچه با احمدی نژاد هم عقیده نیستم و هنوز هم نظر امام را درست می دانم که فرمود "مجلس در راس امور است"، اما صرف ورود احمدی نژاد به این حوزه ها، آن تقدسی که ما برایشان متصور بوده ایم را زایل می کند و این برکت کمی نیست. کم کم جامعه سیاسیون ایرانی می بینند که می شود حتی نظرات امام، بنیانگذار جمهوری اسلامی، را هم نقد کرد و با نقد کردن اتفاقی هم نمی افتد؛ چه بسا در طول زمان، بنای این نظام، مستحکمتر و قویتر هم بشود.

مورد دیگر از این دست، مذاکره با آمریکا است. یادم هست وقتی که مهاجرانی اولین بار موضوع مذاکره را در روزنامه اطلاعات مطرح کرد، چه واکنش هایی به آن در سطوح عالی نظام صورت گرفت. در ظرف همین یک سال گذشته، مقام رهبری بارها گفته اند که با آمریکا مذاکره نمی کنیم؛ با این حال، احمدی نژاد بحث مناظره با اوباما را مطرح می کند که چه کسی است نداند منظور از مناظره، همان مذاکره است! از این دست تابو ها تا بخواهید داریم، و جامعه ایرانی مدیون احمدی نژاد برای شکستن آنها است...

۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه

اشتباه محاسباتی در راس امور

اگر کسی مثل آقای احمدی نژاد، ریاضیات خوانده باشد و به قول خودش مهندس هم هست و این ها، دیگر نباید در یک نسبت تناسب ساده (کلاس چهارم ابتدایی؟) چنین اشتباهی بکند:
بعضي‌ها يك جمله حضرت امام(ره) را متعلق به زماني كه نظام ما پارلماني بوده برجسته مي‌كنند، آن‌زمان [...] نخست‌وزير مسئول اداره كشور بوده كه از طريق مجلس انتخاب مي‌شده است. آن موقع مجلس بالا‌ترين بود.
اكنون در قانون اساسي [...] مردم رأي مستقيم مي‌دهند، رئيس‌جمهور كه انتخاب مي‌شود، رئيس دولت است، [...]
ببینید! وقتی در زمان امام، مسئول اداره کشور نخست وزیر بوده، انتخاب کننده او (مجلس)، در راس امور قرار گرفته. حالا که مسئول اداره کشور، رئیس جمهور است هم باید انتخاب کننده اش در راس امور باشد دیگر! یعنی مردم در راس امور هستند، نه خود رئیس جمهور!!

فعلا که نه مردم و نه مجلس در راس امور ... بگذریم! ظاهرا یک اشتباه محاسباتی در "راس امور" اتفاق افتاده است!

۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

ما بیشتر قرآن سوزیم یا آن کشیش نادان؟

این قضیه قرآن سوزی من را بیشتر به یاد آن می اندازد که ما اسلام را وارونه شناخته ایم و نمی دانیم اسلام به چه چیزی اهمیت می دهد و به چیزی نه. نه اینکه سوزاندن و وهن قرآن کار خوب و پسندیده ای بوده است، مطلقا! حتما باید به آن اهمیت بدهیم و آن را محکوم کنیم و از عاملین آن دوری بجوییم.

اما آیا نباید به مراتب از رواج فساد در جامعه اسلامی ناراحت تر شویم؟ از وجود رشوه خواری در جامعه ای که خود را ام القرای جهان اسلام می داند؟ از بی عدالتی، تبعیض و فساد قضایی که در جامعه خودمان رواج دارد؟ از فقر و بیکاریی که موجب بی خانمان شدن مردمان و رواج فحشاء در جامعه شده است؟

امیر المومنین علی (ع) در وصیت های آخرین خود به امام حسن (ع)، چه فرمودند؟ آیا در مورد قرآن توصیه کردند که مواظب باش کسی از اهل کتاب به آن بی احترامی نکند؟ یا ترجیح دادند بگویند مواظب باش دیگری بر تو در عمل کردن به این کتاب، جلو نزند! یعنی بترس ازاینکه تو در خواب باشی و اهل کتاب های دیگر، به این قرآن عمل کنند و تو جا بمانی!

الله الله فی القرآن لایسبقنکم فی العمل به غیرکم (نهج البلاغه، نامه شماره 47)

آیا ما در عمل به قرآن، از دیگران جا نمانده ایم؟ آیا به فرمایش قرآن، تدبیر داریم، تعقل می کنیم؟ از دروغ و تهمت دوری می کنیم؟ آبروی مردم و مسلمین برایمان اهمیتی دارد؟ وقت و زمان مردم چطور؟

خون مردم برایمان اهمیتی دارد؟ سالیانه بیش از 30 هزار نفر در کشور ما بر اثر تصادفات رانندگی می میرند. آیا این، رگ غیرت ما را به جوش می آورد؟

مال مردم و بیت المال مسلمین برایمان اهمیتی دارد؟ آیا مثلا وکیلان و نمایندگانی که با طرح های غیر کارشناسی، پول بی زبان مردم بدبخت و از جمله هزاران یتیم و بی سرپناه را هدر دادند و می دهند، احساس شرمناکی دارند؟

اگر حرمت مومن از حرمت خانه خدا بیشتر است، آیا آبروی او از ورق های قرآن باارزشتر نیست؟ دلمان برای اوراق قرآن می سوزد اما زورمان می آید به همین قرآن که فقط رگهایمان برایش بیرون می زند، عمل کنیم. حال بفرمایید که ما بیشتر قرآن سوزیم یا آن کشیش نادان؟ و این می شود که روز قیامت، پیغمبر از ما شکایت خواهد کرد که این قوم من، قرآن را پشت گوش انداختند.

وقال الرسول يرب ان قومي اتخذوا هذا القرءان مهجورا

۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

برنامه توسعه، در قطع جیبی، پس گرفته می شود؟

احمدی نژاد درخواست استرداد لایحه برنامه پنجم توسعه را کرده است؛ به این دلیل که معتقد است مجلس بیش از حد در آن دخل و تصرف کرده است.

این سخنانی است که احمدی نژاد در هنگام تقدیم لایحه به مجلس ایراد کرد:
خواهش من از عزیزان این است که به برنامه رسیدگی کنید، اگر جایی نقصی دارد کامل و اگر اشکالی دارد اصلاح کنید و اگر بنا باشد وقت مجلس محترم صرف این شود که اگر از اول برنامه بنویسد، یعنی مجلس هم از صفر برنامه نوشتن را شروع کند آن وقت تمام این زحماتی که بدنه کارشناسی کشور متحمل شده است و وقت و انرژی کشور هدر خواهد رفت [...] بخش عمده کارشناسی آن انجام شده است و کارشناسان دولت کارشناسان شما و کارشناسان کشور هستند و ما دو بخش غریبه از هم نیستیم. [...]
کل برنامه پنجم شفاف، عملیاتی ،‌ مختصر و مفید است، یک نسخه سی‌دی و هشت نسخه از برنامه را تقدیم رییس محترم مجلس می‌کنم و در جیب هر کارمند دولت ، هر مدیر دولت و هر ایرانی ان‌شاءالله یک نسخه از برنامه پنجم خواهد بود. سوالی که مطرح می شود این است که آیا اصولا "مختصر و مفید" بودن برنامه توسعه، یک حسن است؟ برنامه توسعه به مثابه نقشه راه می ماند برای کشور. مثل نقشه های طراحی و محاسباتی یک ساختمان، یک پالایشگاه و یا یک خودرو. قطعا طراحی توسعه و پیشرفت یک کشور در همه ابعاد فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، بهداشتی، آموزشی، بین المللی و غیره و غیره، آن هم در طول پنج سال، به برنامه ای بسیار مفصل تر و پیچیده تر از طراحی های یک ساختمان یا نیروگاه نیاز دارد، نه اینکه برنامه ای باشد که بخواهیم در جیب هر ایرانی جا بشود! طبیعی است که این برنامه آنچنان کلی است که مجلس مجبور شده دوباره آن را تدوین کند.
اعتراض احمدی نژاد به جا نیست: مگر نه اینکه می گوید: "کارشناسان دولت کارشناسان شما و کارشناسان کشور هستند و ما دو بخش غریبه از هم نیستیم". پس قبول کند که کارشناسان مجلس هم کارشناسان دولت و کارشناسان کشور هستند و برنامه نیم بندی که مجلس تدوین می کند هم، توسط افراد خارج از کشور تهیه نشده است!

آقای احمدی نژاد! به هر حال مجلس هم روی این برنامه زمان گذاشته و اگر شما، برنامه مجلس را کنار بگذاری، "وقت و انرژی کشور به هدر خواهد رفت". ضمن اینکه اگر خیلی نگران ابعاد برنامه هستید، حتما چاپخانه هایی در کشور پیدا می شوند که برنامه را در قطع جیبی چاپ کنند!

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

بر افتادن دسته بندی خودی و غیر خودی (برکات احمدی نژاد #3)

یکی از دوستان طلبه ام تعریف می کرد که یکی از اساتیدشان که از علمای بنام حوزه است؛ مدتها پیش از او پرسیده است که چرا شما در مقابل آقای احمدی نژاد، آنگونه که در مقابل آقای خاتمی و دولتش موضع می گرفتید، عکس العمل نشان نمی دهید؟ مثلا اگر بحث ورود زنان به ورزشگاه را آقای خاتمی مطرح می کرد یا مکتب ایرانی را آقای مهاجرانی عنوان می نمود، مطمئنا عکس العمل شدیدی نشان می دادید، اما در مورد آقای احمدی نژاد، نه! پاسخ آن عالم [ظاهرا] بزرگ، این بوده که بله! خب ایشان، احمدی نژاد است دیگر! یعنی، این احمدی نژاد خودی است، و آنها غیر خودی بودند!

یکی از برکات احمدی نژاد که البته هنوز به طور کامل میوه نداده است، بر افتادن این بحث خودی و غیر خودی است. (البته این پیش بینی من است؛ شاید هم این میوه، کال چیده شود یا حتی بگندد!) اما این خودی و غیر خودی اصلا از کجا می آید؟ معیارش چیست؟ آیا هر کسی به صرف اینکه چند تا شعار انقلابی و مستضعف پسند داد و ادعا کرد دست متجاوزین و مافیا را قطع می کند و در اول سخنانش، دعای فرج خواند، می شود "خودی" و اگر کسی، در جمع طرفدارانش، ضد انقلاب و بی حجاب و این ها بودند، می شود "غیر خودی"؟

حالا بر فرض هم که افراد را دسته بندی کردیم به خودی و غیر خودی و ایراد هم نداشته باشد. آیا "خودی" ها مجازند هر کاری خواستند بکنند و حتی انتقاد هم نباید از آنها کرد، و در عوض، اگر یک (به نظر ما) "غیر خودی"، همان کار و حتی کمتر از آن را انجام داد، فریاد وااسلاما باید سر بدهیم و کفن پوش ها را به خیابان سرازیر کنیم؟

اگر در دولت خاتمی، کسی می آمد و از این حرف های مشایی را می زد، مهمترین وظیفه دانشجوی مسلمان این بود که به هر شکل ممکن، به آن اعتراض کند! اما در این دولت، این گونه حرف ها به "مسایل فرعی" تبدیل شده اند! مهم آن است که "مسایل اصلی" رعایت شده باشند! کسی نداند فکر می کند "مسایل اصلی"، همین بیرون راندن اصلاح طلبان از دایره حکومت بوده که روزگاری، اعتراض مسأله اصلی بوده و امروز، شده یک مسأله فرعی!

به نقل از همان دوست طلبه ام، ظاهرا این نکته به ظاهر کوچک اما مهم را علمای حوزه دارند کم کم متوجه می شوند، همچنین بسیاری از سیاسیون اصولگرا...

۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

دل بریدن از سیستم دولتی (برکات احمدی نژاد #2)

می گویند سیستم فاسدی که کار را راه نمی اندازد، بهتر از سیستم فاسدی است که کار می کند. و دلیلش هم آن است که سیستم فاسدی که کاری از پیش نمی برد، به مرور افراد را به ستوه می آورد و به فکر جایگزینی اش می افتند! و بالاخره دست به تغییری می زنند، کاری می کنند. اما سیستم فاسد کارآمد، همچنان به زندگی سراسر فساد خود ادامه می دهد!

یکی از برکات احمدی نژاد برای ایران و ایرانیان، آن بوده است که سیستم دولتی ایران را از یک سیستم فاسد نسبتا کارآمد به یک سیستم کاملا فاسد (آیندگان قضاوت خواهند کرد) و کاملا ناکارآمد تبدیل کرده است! دستگاه های دولتی پر شده است از مدیرانی که جرأت تغییر ندارند و حتی اگر تغییر هم بدهند، به علت دانش کم، راه حل هایی ارائه می کنند که عجولانه است، و حال این سیستم بیمار را وخیم تر می کند. نتیجه آن شده که مردم به کلی امید خود را از سیستم دولتی از دست بدهند.

وقتی افراد کارآمدی کشور هایی که بر بخش خصوصی مبتنی هستند را می بینند، بیشتر به خصوصی شدن اقتصاد معتقد می شوند. در شرایط مشابه، افراد تمایل دارند خدمات را از شرکت های خصوصی - ولو با قیمت کمی بیشتر - دریافت کنند. مردم به این نتیجه رسیده اند و دارند می رسند که دولت در این کشور برای آنها کاری نمی کند. اگر توقع دارند بیکاری نباشد، باید خودشان دست همت را بالا بزنند، و الا دولت (خصوصا دولت احمدی نژاد) توانایی ایجاد سالیانه بیش از یک میلیون شغل را ندارد.

البته خیلی از این توقع ها اساسا بی مورد بوده اند. طبق نظریه های مدرن، دولت نباید تصدی گری کند و بلکه باید به نظارت و اعمال قوانین بپردازد. پس توقع اینکه دولت، سالیانه یک میلیون شغل جدید ایجاد کند بیخود است. اما می شود از دولت این توقع را داشت که فضای اقتصادی را آنچنان سالم و مدون نگاه دارد که ظرفیت ایجاد شغل توسط بخش خصوصی فراهم شود.

دولت احمدی نژاد ناتوان است. فعلا کاری به دلیل ناتوانی دولت او نداریم؛ اما اگر او می توانست شعارهایی که می دهد را عملی کند، و یک دولتی تشکیل می داد که یک تنه اقتصا را شکوفا می کرد و بیمارستان ها را مجهز می نمود و مدارس را به روز و راه ها را توسعه می داد و زیر ساخت مخابراتی کشور را بهبود می بخشید و بهره وری را افزایش می داد و غیره و غیره، فرآیند دل بریدن مردم از سیستمی که تا بوده، دولتی بوده، خیلی بیشتر از اینها طول می کشید. احمدی نژاد هر که باشد، حداقل این حق را بر گردن مردم دارد که آنها را به نقطه ای رساند که از این مادر بیمار دست بکشند و دل به فرزندش بدهند که در راه است...

۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

تنازع بقا و دون صفتان

پرده اول
یک قاعده ای هست در دنیای بیولوژی و زیست شناسی که می گوید آن موجوداتی که طیف وسیعتری از رفتار ها و عکس العمل ها را دارند، در تقابل و تنازع بقا با سایر موجودات، برنده هستند و به احتمال بیشتری باقی می مانند. مثلا گیاهی که در شرایط آب و هوایی مختلف، امکان رشد و نمو دارد، خیلی بیشتر از گیاهانی که فقط در شرایط خاص زندگی می کنند، دوام می آورد.

پرده دوم
این مطلب را در روابط اجتماعی هم آورده اند. در هر رابطه اجتماعی، در هر رابطه بین دو سازمان و یا داخل هر سازمان، آن فرد یا سازمانی که از توانایی ها و مهارت های بیشتری برخوردار است، دست بالا را دارد و سمت و سوی رابطه را تعیین می کند.

به عنوان مثال، دعوای بین یک زن و شوهر را در نظر بگیرید. در این دعوای مثالی، زن مثلا می تواند جیغ بزند و مرد هم در مقابل مثلا می تواند فریاد بزند. زن می تواند چیزی را بشکند و مرد هم می تواند. زن می تواند یکی از بچه ها را به سمت خودش بکشد و مرد هم در مقابل می تواند یکی از همسایه ها را با خود هم عقیده کند. زن احساسی برخورد می کند و مرد استدلال می کند. اما یک کاری هست که این زن در مثال ما می تواند انجام بدهد که مرد نمی تواند: گریه. وقتی این خانم خیلی درمانده می شود، گریه می کند و مرد که برای این رفتار زن، عکس العمل مناسبی ندارد، بازنده می شود. البته همیشه کار به گریه ختم نمی شود و همیشه هم زن برنده نیست، اما "در مجموع"، می بینیم که فردی که مهارت هار ارتباطی بیشتری دارد، تعیین کننده رابطه هست.

کسی که در یک اداره دولتی، هم به وقتش می تواند با فلان کارمند، سریع رفیق شود و به موقع، می تواند سر کارمند دیگری داد بزند، کارش بسیار بیشتر از من پیش می رود که فقط بلدم خیلی مودب و حق به جانب با کارمندان دولتی صحبت کنم و توقع هم دارم که کارم را راه بیاندازند!!

پرده سوم
البته هر مهارتی هم پسندیده نیست. توانایی رشوه دادن هم بالاخره یک مهارتی است؛ زورگویی هم توانایی می خواهد، و دروغگویی هم هنری است!

پرده چهارم
چیزی که من در سطح روابط سیاسی کشورمان می بینم، اینکه اخیرا دار و دسته ای پیدا شده اند که در پیشبرد اهدافشان، مهارت ها و رفتار های زیادی را می شناسند:
  • از مبادی قانونی وارد می شوند
  • در سخنرانی ها، جوری با مردم حرف می زنند که توقع عمومی ایجاد می کنند
  • با صاحبان رای و نظر، لابی و مذاکرات سنگین می کنند
  • ائمه جمعه را تحریک و تحریض می کنند که با آنها همسو عمل کنند
  • رسانه دارند؛ رسانه ملی و انواع و اقسام رسانه های مکتوب و دیجیتالی
  • به منابع مالی دولتی دسترسی دارند
  • می توانند بی پروا، از دین و اسلام مایه بگذارند
این موارد، همه شان مشروع نیستند. یعنی از پیشینیان این ها، بودند افرادی که به اکثریتی از این موارد، دسترسی هم داشتند، اما در استفاده از آن، خودداری می کردند. (خودداری همان تقوا است، یعنی تقوا به خرج می دادند)

بی پرده
امروزه اما این گروه بر سر کار، نه تنها موارد بالا را در دست دارد، یک مهارت ارتباطی دیگر هم دارد و آن، یک سری بسیجی/دانشجو/امت شهید پرور که به موقع، آنها را به سمتی گسیل می دارد تا افرادی را به خائن/خام/گول خورده/... متهم کنند و بعد، مقاصد اصلی خود را که از طریق لابی و اینها پیش نرفته بود، تحمیل کنند. گروه های دیگر که با این ها تعامل دارند هم که طبیعتا این گونه مهارت ها (!!) را ندارند، در جدال روزمره، میدان را به حریف واگذار می کنند. مجلس و قوه قضائیه و دیگر نهاد های کشور، به همین ترتیب توسط این گروه عملا تبدیل به نهاد های بی ثمر و منفعل تبدیل شده اند.

۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

ارتقای سطح فهم مردم (برکات احمدی نژاد #1)

ریاست احمدی نژاد بر قوه مجریه در این چند سال، ورای همه مشکلاتی که برای کشور ایجاد کرده و دوست و دشمن بر آن اتفاق دارند، از جنبه هایی به نظر من برای مردم ایران، برکت داشته است.

اول بگویم که چه در انتخابات سال 88 تقلب شده باشد و چه نشده باشد، باید بپذیریم که احمدی نژاد در این کشور در حدود 40 درصد رای داشت. ممکن است بگویید رای او بیش از 40 درصد نبود و انتخابات قطعا به دور دوم کشیده می شد، یا اینکه دیگر برنده شدن او با 60 درصد آرا، نشان از دست کاری در رای مردم دارد، اما به هر حال، کمتر کسی است که منکر رای حدود 40 درصدی احمدی نژاد شود. این یعنی در حدود 40 درصد از مردم، با همه مشکلات و خرابکاری هایی که در اقتصاد و فرهنگ و سیاست خارجی و مدیریت عمومی کشور و غیره رخ داد، هنوز هم فردی را که نقطه قوتش چند شعار رو بنایی و شعار رو کردن دست مفسدین اقتصادی و شعار بریدن دست مافیای نفتی و چندین و چند شعار دیگر بود را به دیگر کاندیدا ها، حتی آقای محسن رضایی اصولگرا، ترجیح می دادند. این یعنی 40 درصد از مردم، مطمئن نبودند رای آنها چه تاثیری می تواند بر سرنوشتشان بگذارد. یعنی مردم نمی دانستند یک رئیس قوه مجریه تا چه حد می تواند مملکت را به سمت ناکجا آباد ببرد! یعنی مردم بر اساس شنیده هایشان از شعار ها، و نه تحلیل عملکرد ها رای می دادند.

و این همه یعنی این مردم، یا طرفداران احمدی نژاد، باید تجربه می کردند. کتابی دارد شهید مطهری به نام "پیرامون انقلاب اسلامی" که در آن مبانی انقلاب اسلامی را از دید خودش شرح داده است. کتاب، حاصل مصاحبه های دکتر سروش با شهید مطهری است و به دلیل نوع طرفداری شهید مطهری از آزادی احزاب و انتخابات و آزادی مردم درانتخاب، متاسفانه آنچنان که دیگر آثار شهید مطهری توسط رسانه های رسمی مورد تبلیغ قرار می گیرد، مشهور نیست و همینجا توصیه می کنم حتما بخوانیدش.

شهید مطهری معتقد است انتخابات در کشور باید آزاد باشد؛ تا مردم بتوانند آزادانه انتخاب کنند و نتیجه رای خود را ببینند و درس بگیرند. درست مثل یک انسان که در زندگی باید آزاد باشد تا تجربه کند و از تجربیات خود درس بگیرد و به مرور به رشد فکری و عقلی برسد، یک جامعه نیز برای رشد و تعالی، باید آزاد باشد که حتی خطا کند! این درست که ممکن است در کوتاه مدت، مشکلاتی برای کشور و جامعه و اقتصاد و غیره ایجاد شود، اما برکات دراز مدت این انتخاب آن است که مردم یاد می گیرند چگونه انتخاب کنند! او می گوید اگر قبول داریم که جامعه باید به رشد و تعالی برسد، انتخابات آزاد یکی از لازمه های رشد یک جامعه است.

خب! این نگاهی نیست که توسط هیأت حاکمه جمهوری اسلامی پذیرفتنی باشد. آقای جنتی به عنوان مثال شدیدا اعتقاد دارد که مردم باید از بین گزینه هایی که شورای نگهبان، احراز صلاحیت می کند، انتخاب کنند. خب! این باعث می شود مردم دیرتر به آن سطح شعور و درک خود برسند و همیشه این اعتماد را دارند که هر که را انتخاب کنند، حداقلی از مدیریت و خرد مداری را دارا است! خوش بختانه در مورد آقای احمدی نژاد، مردم این فرصت را پیدا کردند که خود تجربه کنند!

افراد زیادی را می شناسم و لابد می شناسید که در انتخابات 84 و حتی 88 به احمدی نژاد رای دادند و بعدا (دیر یا زود) از رای خود برگشتند. فکر می کنم با اجرای طرح هدفمند کردن یارانه ها، آن بخش کوچکی از مردم که هنوزبا شعار های قشنگ گول می خورند، هم به جمع بندی لازم برسند! و این در مجموع برکت و فایده کمی نیست!

۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

نظری بر یک استفتاء

آموزه ها و مفاهیم اسلامی در سه دسته متفاوت جای می گیرند:
  • اعتقادات؛ اصول اعتقادی، مباحث مربوط به وجود خدا، نبوت، معاد و غیره
  • اخلاق؛ دستورات اخلاقی
  • احکام؛ عبادات، نماز، روزه و دیگر فروع دین، همان احکام فقهی
در این دسته بندی، احکام در پایین ترین رده از نظر اهمیت قرار می گیرند. یعنی در اسلام، اعتقادات مقدم بر اخلاق و اخلاق مقدم بر فروع دین هست. به همین ترتیب، سه نوع عالم دینی داریم که طبیعتا عالم بر فروع دین، پایین ترین علمای اسلام از نظر رتبه و منرلت است. اما البته در جامعه ما، در طول زمان، خلاف این رتبه بندی اتفاق افتاده و علمای فقه از نظر اجتماعی در رده بالاتری قرار گرفته اند؛ یعنی علمایی که احکام فقهی را برای ما بیان می کنند (مراجع بزرگوار تقلید)، قدر و منزلت بیشتری دارند نسبت به علمای بزرگواری که مباحث اعتقادی اسلام را مطرح می کنند و یا به اخلاقیات پرداخته اند! البته ما بخیل نیستیم ولی هر کس باید در سطح و منزلت خودش باشد.

اینگونه شده که ما مسلمانها، حتی اعتقاداتمان را هم در کتاب های فقهی و توضیح المسایل ها پیدا می کنیم! برخی هم که کلا اسلام را با احکام فقهی می سنجند و چون برخی احکام را نمی پسندند، زیرآب کل داستان را می زنند! البته شاید ایراد از آنها نباشد؛ ما نیامده ایم تفکیک کنیم که اسلام، علاوه بر احکام و قبل از احکام، دین اعتقاد و دین اخلاق است؛ هزاری هم که نماز بخوانی و روزه بگیری، اگر اخلاقت بد باشد، بنده محبوب خدا نیستی!

کلا ما ایرانی ها، آدم های فقهی و احکامی بار می آییم، به جای اینکه اعتقادات قوی داشته باشیم و روی اخلاقمان حسابی کار شده باشد، دین را از دریچه دستور العمل ها و بایدها و نباید ها می بینیم؛ نه از دریچه ی هست و نیست ها و جهان بینی اسلامی و اعتقادات و اخلاقیات.

سخن در این رابطه زیاد است، اما چیزی که مرا یاد این مطلب انداخت، استفتای اخیر در باره ولایت فقیه بود. به بخشی از این استفتاء دقت کنید:
س 56: آیا اعتقاد به اصل ولایت فقیه از جهت مفهوم و مصداق یک امر عقلى است یا شرعى؟

ولایت فقیه که عبارت است از حکومت فقیه عادل و دین‏شناس حکم شرعى تعبدى است که مورد تأیید عقل نیز مى‏باشد، و در تعیین مصداق آن روش عقلائى وجود دارد که در قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران بیان شده است.
پرسش در مورد "اعتقاد" است، اما سوال را از یک "فقیه" پرسیده اند و این فقیه هم، پرسش "اعتقادی" را در رساله توضیح المسائل، در بخش استفتائات، جواب داده است. ظاهر قضیه ایرادی ندارد، اما در اصل، باید گفت که جای این سوال، در دسته اول، یعنی در "اعتقادات" است، نه در "احکام". و نمی شود و نباید مباحث "اعتقادی" را در باید و نباید قرار داد. مثل اینکه بپرسند "اعتقاد به نبوت، یک امر عقلی است و یا شرعی" و بخواهند جواب را در رساله احکام ببینند که نوشته: "نبوت، یک امر عقلی است و اعتقاد به آن واجب است!"

اصلا این پرسش و پاسخ جایش اینجا نیست! اگر ولایت فقیه را ما می گوییم که یک امر اعتقادی است، معنی ندارد که در رساله عملیه و به صورت استفتاء مطرح شود که بله! اعتقاد به ولایت فقیه مثلا حکم شرعی و واجب تعبدی است!

مورد دیگر، در این استفتاء است:
س 62: آیا اوامر ولى فقیه براى همه مسلمانان الزام آور است یا فقط مقلدین او ملزم به اطاعت هستند؟ آیا بر کسى که مقلد مرجعى است که اعتقاد به ولایت مطلقه فقیه ندارد، اطاعت از ولى فقیه واجب است یا خیر؟

بر اساس مذهب شیعه همه مسلمانان باید از اوامر ولائى ولى فقیه اطاعت نموده و تسلیم امر و نهى او باشند، و این حکم شامل فقهاى عظام هم مى‏شود، چه رسد به مقلدین آنان. [...]
نمی شود یک مرجع تقلید، که حداقلش این است که مجتهد است، را به تقلید از فردی دیگر امر نمود. اصلا بر آن مجتهد حرام است تقلید کند. (مجتهد، بنا به تعریف، فردی است که به آن درجه ای از استنباط رسیده است که دیگر تقلید بر او جایز نیست.) پس باز هم جای این حکم که دارد مرجع و مجتهد را هم امر به "تقلید" در مساله ولایت فقیه می کند، در رساله نیست. اگر این پرسش و پاسخ در چارچوب مباحث اعتقادی می بود، جا داشت، اما به شکل استفتاء نه تنها برای مراجع دیگر الزام آور نیست، بلکه از یک خلط موضوعی حکایت می کند.

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

توهم خود معصوم بینی

پرده اول
یکی از آموزه های اسلام آن است که هیچ گاه خود را مصون و بری از خطا و لغرش ندانیم و مرتبا احتمال بدهیم که خطایی مرتکب شده ایم، شاید در رابطه با خداوند، اشتباه کرده باشیم، شاید حقی از مردم را ضایع کرده باشیم. شاید قصور یا تقصیری از ما سر زده باشد. خود را بی گناه، بی خطا و بی اشتباه فرض نکنیم؛ چرا که به مرور زمان، زنگار، قلب ما را فرا خواهد گرفت و تکبر به مانند قفسی، پایبند پرنده قلب ما خواهد شد.

پرده دوم
در مسایل اجتماعی نیز توصیه ای که در حل منازعات می شود آن است که همیشه انگشت اتهام را به جای دیگران، به سمت خود نشانه رویم، فرض کنیم "ما" منظور طرف مقابل را متوجه نشده ایم، نه اینکه طرف مقابل منظورش را خوب نرسانده است! "ما" در رفتارمان ایرادی داشته ایم که باعث سوءتفاهم افراد شده است نه اینکه دیگران سوء نیتی در برخورد با ما دارند.

البته منظورم، ضعف در اعتماد به نفس نیست، اما اینکه خود را یک سره خوبی و درستی بدانیم و هر چه مشکل هست را به پای "اشتباه و غفلتی" که دیگران منشاء آن هستند بیندازیم، حداقلش این است که با آموزه های اسلام تنافر دارد و ضمنا هیچ کمکی به رفع مشکل و حل مساله نمی کند.

این نکته، هم در مشکلات و اختلافات روزمره کاربردی است، و هم در مسایل سیاسی داخلی و هم خارجی. اینکه منشاء تمامی مشکلاتمان با دوست سابقمان را رفتار های او بدانیم، کمکی به حل مساله نمی کند. حتی اگر اینطور هم باشد، خیلی بهتر است که چنین برخوردی با او داشته باشیم:
دوست عزیز! مدتی است احساس می کنم رفتار تو با من عوض شده و کمی پرخاشگر شده ای. آیا تغییری در رفتار من دیده ای و اشتباهی از من سر زده است که چنین عکس العمل نشان می دهی؟ [به عبارت "احساس می کنم" دقت کنید که چگونه بار اشتباه احتمالی را به گردن ما می اندازد و این فرصت را به طرف مقابل می دهد که بگوید من چنین برخوردی نداشته ام و هر چه بوده، تنها "احساس" تو بوده!]
تا اینکه به او بگوییم:
فلانی! تو دارد روز به روز اخلاقت بد و بد تر می شود و در عجبم که کی می خواهی از مسیر اشتباهی که در آن وارد شده ای برگردی؟ یا جلوی جمع از من معذرت خواهی می کنی، یا دیگر نه من و نه تو!
قطعا روش اول پسندیده تر است و راه را برای حل مشکل و مساله باز می کند.

پرده سوم
در مسایل داخلی هم همین داستان هست. جامعه ما از قضایای انتخابات سال 88 به این طرف، درگیر فضای دوقطبی شدیدی است که هر طرف، دیگری را به ایجاد مشکل متهم می کند. اما از بزرگان قوم که مدعی اسلام شناسی هستند توقع نمی رود چنین رفتار هایی داشته باشند. آیا واقعا منتظرند که با روش هایی که در پیش گرفته اند، بتوانند بین این دو گروه از شیعیان وحدت برقرار کنند؟ ما را بگو که سرانمان می خواهند با این طرز رفتار، سنی ها را هم با شیعیان متحد کنند! اینطوری می خواهید مشکلاتتان را با بقیه دنیا حل کنید؟ اگر نمی خواهید هیچ از مواضعتان کوتاه بیایید، دنبال چه وحدتی هستید؟

آن وحدتی که دیگران از موضع خود کوتاه بیایند و شما مقتدرانه بر موضع خود بمانید، اسمش وحدت نیست، بلکه اسمش مجاب کردن دیگران است! اسمش متقاعد کردن دیگران، قبولاندن به دیگران و خلاصه هر چیزی جز وحدت است.

بی پرده
همین اخیرا یکی از بزرگان در جمعی فرمودند:
سراغ كساني كه از نظام جدا شده‌اند برويم و ببينيم درد و مشكل آنها كجاست، وی پيشنهاد داد تا كارگروه‌هايي راه بيفتند و اين مسائل را حل كنند.
البته باز ایشان، به صورت سربسته از وجود مشکلی خبر می دهد و ممکن است تعبیر کنیم که حداقل بخشی از مشکل مثلا می توانسته مربوط به خود نظام هم باشد!!

اما به این سخن توجه کنید که خطیب دیگری در جمع دیگری فرمودند:
آن كسانى كه جزو مجموعه هستند، ليكن بر اثر "اشتباه و غفلت" كنار افتادند، جدا افتادند، اينها را به خود بياورند؛ اينها را نصيحت كنند، دلالت كنند، راه را به آنها نشان بدهند، آنها را برگردانند.
این دیگر یعنی همه مشکلات و غفلت و اشتباه از سوی دیگران بود؛ و نظام و کارگزارانش در این یک سال اخیر، هیچ و دقیقا هیچ مشکلی نداشتند، هیچ اشتباهی مرتکب نشدند. نه حتی زندان کهریزک و نه حتی رفتار صدا و سیما، و نه سخنان مقامات و رفتار برخی نیروها در خیابان ها و غیره و غیره؛ هیچ کدام حتی غفلت یا اشتباه قابل ذکری نبودند که باعث شود در عوض ایشان مثلا بفرمایند:
آن كسانى كه جزو مجموعه هستند، ليكن بر اثر اشتباه و غفلت خودشان یا اشتباه و غفلت نظام یا کارگزاران نظام كنار افتادند، جدا افتادند، بیایید اشتباهات هم را ببخشیم و به سوی هم برگردیم ...
و این است که باعث می شود هیچگاه به نتیجه ای نرسیم...

جالبتر این است که همین سخنران در ابتدای همین سخنرانی، در اهمیت متهم کردن نفس سخن گفته است و اینکه نباید خود را بدون اشتباه فرض کنیم! تو گویی در آخر سخنرانی یادش رفته است که در اول سخنرانی چه گفته بود:
ما همين طور كه داريم حركت ميكنيم، غالباً اينجور هستيم كه از كار خودمان، از خطاى خودمان، از تقصيرى كه ميكنيم، غفلت ميكنيم؛ توجه نميكنيم به اشكالى كه در كار خودمان وجود دارد. اين خود، هم خود شخصى است، هم خود جماعى؛ ملت خودمان، حزب خودمان، جريان خودمان، جناح خودمان. هرچه كه به خود انسان ارتباط پيدا ميكند، عيوب آن غالباً مورد غفلت قرار ميگيرد؛ لذا ديگران عيب ما را بايد به ما بگويند. اگر خودمان ميفهميديم و اصلاح ميكرديم، نوبت نميرسيد به ديگران؛ احتياج نبود كه ديگران به ما بگويند. اين توبه و انابه كه فرمودند، قدم اوّلش اين است كه به عيب كار توجه كنيم، بفهميم كجاى كار ما اشكال دارد؛ خطامان كجاست، گناهمان كجاست، تقصيرمان كجاست. از شخص خودمان هم شروع كنيم، تا بعد برسيم به دايره‌هاى اجتماعى وسيع‌تر. اول شخص خود را محاسبه كنيم، ببينيم كجا اشتباه كرديم؛ اين وظيفه‌ى همه است. از ما آدمهاى معمولى كه تقصير و گناه و خطا در كارمان زياد است، بگيريد تا انسانهاى برجسته، تا بندگان صالح خدا، حتّى تا اولياءاللَّه؛ آنها هم همين جورند، آنها هم احتياج به استغفار دارند، آنها هم احتياج به توبه دارند.
در مقام توصیه و موعظه چقدر قوی هستیم و میدان عمل چقدر تنگ است!

۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه

تفسیر به رای در خواسته های اصلی ملت ایران

رمز تغییر دولت ها چیست؟ چگونه است که در کشوری مثل انگلستان، ده پانزده سال یک حزب (کارگر) حکومت می کند و مرتبا هم در انتخابات ها، توسط مردم دوباره انتخاب می شود، اما در انتخابات بعدی، جای خود را به حزب دیگری (محافظه کار) می دهد؟ همان مردمی که این گروه را برای حکمرانی انتخاب کرده بودند، نظرشان به گروه دیگر معطوف شد.

در کشور خودمان هم، قدرت بارها دست به دست شده است. نظر اصولگرایان که به سلامت همه انتخابات ها صحه می گذارند این است که قبول دارند که آقای خاتمی در سال 76 با اکثریت آرا مردم انتخاب شد و آنها در جلب نظر مردم موفق نبودند. اما بعدتر، احمدی نژاد در سال 84 با گفتمان "عدالت محوری"، نظر مردم را به خود جلب کرد و همان مردمی که به "اصلاحات" رای داده بودند، از آن برگشتند و به اصولگرایان تمایل پیدا کردند. نظر برخی اصلاح طلبان مبنی بر اینکه در انتخابات 84 تقلب شد را قبول ندارم. مردم، همانطور که اصولگراها تحلیل می کنند، واقعا از اصلاحات زده و خسته شدند و خواستند گروه دیگری بر سر کار آید.

تحلیل اصولگرایان این است که می گویند اصلاح طلبان در تشخیص اینکه سلیقه مردم چیست به خطا رفتند و نتوانستند خود را با خواسته های مردم وفق دهند. اینگونه بود که احمدی نزاد با گفتمان "عدالت محوری" توانست بر رقبای اصلاح طلب و حتی میانه روی خود (هاشمی) پیروز شود. با این تحلیل موافقم.

در ذات این تحلیل، این نکته نهفته است که مردم، در طول زمان، خواسته شان عوض می شود، و ممکن است حکمرانان این نکته را متوجه نشوند، و خود را با آن خواسته های جدید وفق ندهند و برسد به زمان انتخابات و اینکه ناگهان از صندوق، نتایج دیگری بیرون بیاید. این حزب، جایش را به حزب و گروه دیگر بدهد. این یک قاعده دنیای فانی است...

در واقع، این مساله که چگونه از تغییرات خواسته ها و نظرات مردم آگاه شویم؛ یک مساله به غایت پیچیده است. اشتباهی که اصلاح طلبان کردند، آیا منحصر به آنان است؟ آیا نمی شود که حکمرانانی دیگر هم این اشتباه را مرتکب شوند؟ نتوانند نیاز و گفتمان مردم را دنبال کنند و بین آنها و مردم فاصله بیفتد؟ مطمئنا هیچ گروه حاکمی علاقه ندارد از قدرت جدا شود و لذا سعی خواهد کرد نظرات مردم و خواسته های رای دهندگان را به صورت منظم، بررسی و تحلیل کند و خود را با آنها وفق دهد. مشخص است که اصلاح طلبان هم چنین کاری را انجام می دادند، اما تحلیلشان نظر مردم را اشتباه بود. این طور نبود که اصلا خواسته های مردم را تحت نظر نداشته باشند؛ بلکه در تشخیص آن خواسته ها به بیراهه رفتند. این اشتباه، از قضا دامنگیر همه گروه هایی که انتخابات ها را می بازند می شود؛ از حزب کارگر انگلیس بگیرید تا حزب محافظه کار آمریکا و اصلح طلبان خودمان. تا چند سال بعد که رقیب بر سر قدرت هم، این اشتباه را مرتکب شود و گروه پیاده از قدرت، جای او را بگیرد. (البته برخی کشور ها که عده ای در آن با تقلب و کودتا و زد و بند و اینها به قدرت می رسند، از شمول این بحث خارجند. مثل پاکستان!!)

خلاصه بگویم: همیشه حمکرانان و دولتمردان و دیگر منتخبان مردم فکر می کنند دارند خواسته های مردم را به درستی تشخیص می دهند و انها را به شایستگی نمایندگی می کنند، اما همیشه این اتفاق نمی افتد و بعد از انتخابات است که متوجه می شوند اشتباه می کرده اند. تحلیل و متوجه شدن نیاز ها و خواسته ها و نظرات مردم کار سختی است.

یک منشاء چنین خطایی ان است که حزب حاکم فکر می کند چون مردم در انتخابات به آنها رای داده اند، یعنی "همه" نظرات حزب حاکم را قبول داشته اند. مثلا فرض کنید آقای موسوی در انتخابات، 100 تا سرفصل کاری داده باشد و آقای احمدی نژاد هم 100 تا سر فصل کاری دیگر؛ و مردم مختار بوده اند بین این دو برنامه انتخاب کنند. از آنجایی که مردم فقط می توانند یک اسم را در صندوق بیاندازند، مجبورند برنامه های دو رقیب را، نه "تک تک"، بلکه "در مجموع"، با هم مقایسه کنند. اینطور نیست که اگر من به آقای احمدی نژاد رای دادم، با تمامی نظرات او موافقم و با تمامی نظرات آقای موسوی مخالفم. دو نفری هم که به آقای احمدی نژاد رای داده اند هم ممکن است با هم اختلاف نظرات شدید داشته باشند. ممکن است من با 60 تا از برنامه های احمدی نژاد موافق باشم و دیگری با 65 تا که فقط 20 تای آنها مشترک است!

اگر آقای احمدی نژاد، بعدا تصور کند که چون مثلا 24 میلیون رای داشته، همه این 24 میلیون با ایشان به صورت صد در صد موافقند، اشتباه محض است. اینکه کسانی که به آقای موسوی رای دادند هم صد در صد با احمدی نزاد مخالف بوده اند نظر درستی نیست. به هر حال، حتی اگر آن 24 میلیون، صد در صد هم موافق ایشان بوده باشند، لزومی ندارد که بعدا نظرشان عوض نشود.

گاه در سخنان آقای دکتر احمدی نژاد چنین خلط مبحث هایی می شود، که تصور می کنند مردم به همه برنامه های ایشان رای دادند. این نظر اشتباه است. آقای احمدی نژاد باید بداند که بر فرض که 24 میلیون رای داشته باشد، هر کسی از ظن خود یار ایشان شده و نباید اشتباه حاکمان دیگر که در بالا توضیح دادم را ایشان تکرار کنند.

اما سهل است؛ به سخنان زیر که ایشان در 26 خرداد 88 در جمع مردم شهر کرد بیان کردند دقت کنید. ایشان فرآیندی را برای تشخیص نظر و خواسته مردم استفاده کرده که در نوع خود بی نظیر است:
احمدی نژاد افزود: جالب بود در بیان همان آقای رییس‌جمهور آن کشور [...] بیانیه صادر کرده است، آن هم به مناسبت سالگرد انتخابات ایران. حالا به این‌که در امور ملت ایران دخالت کرده است، کاری نداریم، شروع کرده و گفته است ما می‌خواهیم ملت ایران آزاد باشد. [...]
بیانیه ایشان موضوعی را در ذهن من زنده کرد که بعد مشورت و فکر کردم و دیدم هدایت الهی است. کاری که ایشان کرد ما را متعهد کرد که از این به بعد یک ماموریت جهانی دیگر را به ماموریت قبلی خود اضافه کنیم. امروز خشن‌ترین دیکتاتوری‌ها علیه ملت آمریکا اعمال می‌شود و سنگین‌ترین‌ خفقان‌ها آن‌جاست. آزادی ندارند که اظهارنظر کنند و هیچ روزنامه‌ای اجازه ندارد علیه جنایت صهیونیست‌ها و حمایت‌های دولتمردان آمریکایی چیزی بنویسد، مردم آمریکا اجازه ندارند آزادانه تظاهرات کنند و جلوی جنایت‌های برخی از دولتمردان آمریکا بایستند. [...]

احمدی‌نژاد خطاب به رئیس‌جمهور آمریکا اظهار کرد: آقای رئیس‌جمهور آمریکا [...] این کاری که تو کردی ما را به این واداشت که اعلام کنیم از این به بعد یکی از خواسته‌های اصلی ملت ایران، نجات مردم آمریکا از حکومت غیردموکراتیک و زورگوی دولت آمریکا خواهد بود.
در واقع، فرآیند کار بدین شکل بوده است:
  • آقای اوباما کاری را انجام می دهد؛
  • بعد این باعث می شود که موضوعی در ذهن آقای دکتر احمدی نژاد زنده شود.
  • ایشان فکر می کنند و مشورت می کنند
  • و بعد، یک ماموریت را به ماموریت های قبلی خود اضافه می کنند که همانا نجات مردم آمریکا از یوق زورگویی دولت آمریکا باشد.
تا اینجا ایراد بزرگی ندارد؛ چرا که ایشان می توانند هر چه خواستند فکر کنند و مشورت کنند (فکر و مشورت خیلی خوب است)، و هر چیزی را هم به ماموریت قبلی خود (مادامی که با قانون اساسی و شرع مقدس مخالفت نداشته باشد و توان انجام آن را داشته باشند)، اضافه کنند. تا اینجای کار، خوب و عالی. اما آقای احمدی نژاد! شما که مهندس هستید و بارها گفته اید که اهل منطق و استدلال و اینها هستید، بفرمایید نتیجه گیری آخر را از کجا در آوردید که:
از این به بعد یکی از خواسته‌های اصلی ملت ایران، نجات مردم آمریکا از حکومت غیردموکراتیک و زورگوی دولت آمریکا خواهد بود.
آیا شما با فکر و مشورت خودت، به نتیجه ای رسیدی و بعد متوجه شدی که این، یکی از "خواسته های اصلی ملت ایران" هم هست؟ آقای دکتر احمدی نژاد! آیا می دانی رمز فاصله گیری حاکمان قبل از تو از مردم و زوال دولت آنها چه بود؟!

۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

توافق هسته ای و قطعنامه اخیر از منظر اصول مذاکره

پیرو پست قبلی ام در موضوع توافق ایران با ترکیه و برزیل

معتقدم افرادی که در چند سال اخیر در مساله هسته ای به مذاکره با طرف های خارجی پرداختند، از اصول مذاکره هیچ نمی دانستند. شاید حتی کتابی ابتدایی را هم در این زمینه مطالعه نکرده بودند. و الا این اشتباهات فاحش در سطوح بالای مذاکره رخ نمی داد. مثلا کسی آمد و گفت مبادله سوخت هسته ای در خارج از ایران، خط قرمز نظام است؛ مطلب از دو حال خارج نیست:
  • خارج نشدن سوخت هسته ای، خط قرمز واقعی نظام است؛ در این صورت همه مشاهده کردیم که چگونه در توافق تهران با ترکیه و برزیل، تهران پذیرفت که سوخت خود را در خارج از ایران مبادله کند. این یعنی عدول مسلم از آن "خط قرمز" ما. فاش کردن خط قرمز واقعی، طرف دیگر مذاکره (که معمولا مقامات ایران آن را دشمن می خوانند) با تمرکز بر این نقطه، تمام امتیازات را از ما گرفت و دست آخر هم حاضر شدیم سوخت هسته ای را در ترکیه مبادله کنیم!!
  • خارج نشده سوخت هسته ای، خط قرمز واقعی نظام نبوده است؛ و مثلا به عنوان یک تاکتیک، به خلاف چنین چیزی گفته شده است تا طرف مقابل را گول بزنیم و در عمل، به خواسته خود برسیم. حال این سوال مطرح می شود که شکسته شدن قبح گذشتن از خط قرمز آیا در دراز مدت ما را در موضع ضعف نسبت به طرف های خارجی قرار نمی دهد؟
بر خلاف اظهارات مقامات ایرانی که از صدور قطعنامه چهارم شورای امنیت، آن هم پس از توافق ایران با ترکیه و برزیل، شگفت زده شدند، این قطعنامه کاملا قابل پیش بینی بود. (در واقع اینطور بگویم که وای بر مملکتی که مقامات آن در مناسبات و معادلات بین المللی، مرتبا شگفت زده می شوند و نمی توانند از قبل، حرکت طرف مقابل را پیش بینی کنند!). غرب در این بازی، نشان داد که چقدر بر "خطوط قرمز" خود پایبند است. بگذارید ماجرا را از منظر دیگری بررسی کنیم:
  • ایران از مدت ها پیش اعلام کرده که حاضر به مبادله سوخت هسته ای هست.
  • غرب (آمریکا، فرانسه، انگلیس و آلمان) پیشنهاد می دهد که فلان قدر سوخت 5 درصد ایران با بهمان اندازه از سوخت 20 درصد، در خارج از ایران مبادله شود؛ به شکلی که غرب تعیین می کند. غرب از خطوط قرمز خود به صورت علنی سخن نمی گوید.
  • ایران اعلام می کند که مبادله سوخت تنها باید در خاک ایران انجام شود و الا بر خلاف خطوط قرمز ایران است. ایران در این راستا، پیشنهاد خود را جهت اعلام نظر غرب ارسال می دارد.
  • غرب نسبت به پیشنهاد ایران بی اعتنایی می کند و پاسخی نمی دهد. غرب همچنان بر مذاکره در چارچوب پیشنهاد اولیه خود مصر است.
  • تقریبا همه در دنیای فانی می دانند که ایران علاقه دارد بحث هسته ای، هر چه زودتر به سرانجام برسد. در چند سال اخیر مرتبا اعلام آمادگی کرده است که در این راستا، "با همه کشور ها مذاکره می کند".
  • شوق و اشتیاق انکار ناپذیر ایران برای حل مساله هسته ای، از دید غرب پوشیده نیست. لذا از این مساله به سود خود استفاده می کند: در حالیکه خود هنوز برای مذاکره بر سر پیشنهاد ایران جلو نمی آید، اجازه می دهد بازیگران جدیدی (ترکیه و برزیل)، در نقش میانجی، به مذاکره با ایران بپردازند.
  • اشتباه ایران آن است که حاضر می شود با "میانجی"، مذاکره کند؛ در حالیکه طرف مذاکره ایران باید "غرب" و میانجی، تنها "میاندار" مذاکره بین "ایران" و "غرب" باشد؛ نه "طرف مذاکره" با ایران
  • ایران از خط قرمز (واقعی یا غیر واقعی) خود برای مبادله سوخت در خارج از ایران می گذرد و به شرایط پیشنهادی غرب تن می دهد.
  • در حالیکه ایران با میانجی، و اغلب بر اساس پیشنهاد اولیه غرب، به توافق رسیده است و طبیعتا این توافق باید مورد حمایت غرب قرار گیرد، غرب استقبال چندانی از این مذاکره و توافق نمی کند. و حتی در کوتاه مدتی، قطعنامه بعدی را بر ضد ایران صادر می کند! این مساله برای طرف ایرانی شگفت آور است، اما از نقطه نظر اصول مذاکره، اتفاقی است که با برنامه ریزی غرب صورت گرفته است. غرب با بی اعتنایی به این توافق، تلاش دارد نکات زیر را به ایران در عمل تفهیم و اثبات کند:
  1. مذاکره باید با خود غرب صورت بگیرد نه با میانجی ها. این نکته برای ایران خیلی مطلوب نیست چون مذاکره و توافق با غرب (به سرکردگی آمریکا) برای ایران هزینه های معنوی بالایی دارد و غرب (آمریکا) که این را می داند، عمیقا مایل است این تابو را بشکند و هزینه را به ایران تحمیل کند.
  2. ایران باید سعی کند در یک چارچوب زمانی مشخص (که غرب تعیین کرده)، به پیشنهاد های غرب پاسخ دهد. آماده کردن بسته های پیشنهادی متقابل، چیزی نیست که غرب بپسندند و ایران باید در چارچوب تعیین شده غرب، به مذاکره و توافق دست یابد.
  3. عدول از برنامه زمان بندی غرب و لو اینکه نهایتا به پذیرش همان مفاد منجر شود، با سختگیری غرب در این زمینه و عدم استقبال از توافق و نهایتا صدور قطعنامه مواجه خواهد شد.

۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

وظیفه رئیس جمهور؛ اجرا، یا عدالت و تقنین؟

ادامه از پست قبلی

ممکن است گفته شود رئیس جمهور فعلی، با شعار "اجرای عدالت"، رای آورده است و مردم او را به این دلیل انتخاب کرده اند. مثلا فرض کنید که رؤسای جمهور قبلی، به اجرای عدالت اهمیتی نمی دادند و حال مردم از این رئیس جمهور، به عنوان منتخب خود، چنین توقعی دارند. مردم که نمی توانند رئیس قوه قضائیه را مستقیما انتخاب کنند، پس درخواست خود مبنی بر اجرای عدالت را در انتخاب رئیس جمهور اعمال کردند! اما جواب مشخص است؛ حتی در این صورت هم، رئیس جمهور نباید از جاده قانون خارج شود.راه حل درست آن است که رئیس جمهور، مصرانه و مجدانه، بیش از رؤسای جمهور قبلی، پیگیر اجرای عدالت، از سوی قوضه قضائیه باشد و هر بی عدالتی و ظلمی را بلافاصله به قوه قضائیه ارجاع دهد و پاسخ آن را خواستار شود.

اینکه رئیس جمهور بتواند رأسا عدالت را اجرا کند، مستلزم تغییر در قانون اساسی کشور است. حتی اگر بپذیریم که مردم چنین درخواستی داشته اند، راه درست آن است که رئیس جمهور، پیشنهاد تغییر قانون اساسی را مطرح کرده و پیش ببرد و تنها از راه قانونی، وارد اجرای عدالت شود. واقعا مردم انتظار این را ندارند که رئیس جمهور، خود به بی عدالتی و ظلم دامن بزند.

اما تا به حال هیچ فکر کرده اید که اگر مردم به "اجرای عدالت" رای دادند، شاید تعبیر درست رای مردم این باشد که رئیس جمهور، به عنوان رئیس قوه مجریه، جلوی بی عدالتی و بی قانونی در قوه مجریه، و توسط ضابطین اجرایی را بگیرد؛ همان ها که زیر دست اویند. یعنی رئیس جمهور بر اجرای درست قوانین مجلس، قوانین برنامه توسعه، قوانین مناقصات، برنامه ریزی های بودجه و غیره اصرار داشته باشد و هیچ تخطی از آنها را نپذیرد؛ بلکه بر اجرای دقیق آنها اصرار ورزد. اما ظاهرا پیامی که دکتر احمدی نژاد از رای مردم دریافت کرده است، آن است که به پشتوانه رای بالا، می تواند برنامه های مصوب مجلس، برنامه های توسعه، قوانین بودجه و قوانین دیگری که مجلس تصویب می کند را به صورت سلیقه ای اجرا کند؛ اما ضمنا شعار اجرای عدالت را بدهد و متخلفین اقتصادی را به زعم خود محاکمه کند و حکم آنها را هم اجرا کند.

اخیرا رئیس جمهور حتی وارد حوزه قانون گذاری هم شده اند و مصوباتی از مجلس که به تایید شورای نگهبان رسیده است را "غیر قانونی" تلقی کرده اند. البته با عنایت به نکاتی که در بالا اشاره کردم، این حرکت رئیس جمهور در اعلام اینکه چنین مصوباتی به زعم ایشان غیر قانونی است، مثبت است اما نباید مانع از اجرایی کردن آنها شود. ایشان بعدتر هم نامه ای به شورای نگهبان نوشته اند و خواستار لغو مصوبات مجلس و نیز تذکر به مجلس برای عدم ورود به حوزه اجرایی شده اند! در حالی که همانطور که در بالا اشاره کردم، وظیفه تنظیم روابط بین قوا بر عهده رهبری است نه شورای نگهبان! و علی القاعده چنین نامه ای باید به رهبر انقلاب نوشته می شد نه دیگری

اما جالب تر از اینها، نحوه استدلال رئیس محترم جمهور درباره علت اجرایی نکردن مصوبات مجلس است. ایشان به یاد آورده اند که مجری قانون اساسی هستند و بر این اساس، تمامی وظایفی که قانون اساسی بر عهده دیگرانی گذاشته است، به نوعی و در سطحی بالاتر، بر عهده ایشان هم هست، و لذا ایشان، به اعتبار اینکه "مجری قانون اساسی" هستند، مجاز هستند تشخیص دهند چه کاری درست بوده یا نه، چه قانونی درست تصویب شده یا نه، و چه محاکمه ای باید به چه نتیجه ای برسد. این طرز فکر، آیا به آنجا منتهی نمی شود که ایشان، خود راسا تصمیم بگیرند و خود عمل کنند؟ یعنی دقیقا همین نقطه ای که هستیم؟

۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

وظیفه رئیس جمهور؛ اجرا، یا عدالت و تقنین؟

رئیس جمهور بنا بر قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، وظیفه اجرای قانون اساسی و ریاست قوه مجریه را جز در اموری که مستقیما به رهبری مربوط می شود، بر عهده دارد. (اصل 113). این، مهمترین وظیفه رئیس جمهور است. از دیگر وظایف رئیس جمهور، می توان به اجرای مصوبات مجلس، مدیریت وزرا و سازمان های اجرایی نیز اشاره کرد. البته در سوگند هایی که رئیس جمهور در موقع تحلیف باید ادا کند، به مواردی مانند پاسداری از تمامیت ارضی، رعایت عدالت و موارد "کیفی" دیگری هم اشاره شده است؛ اما آن چیزی که رئیس جمهور موظف به آن است، همان موارد "اجرایی" است.

آقای دکتر احمدی نژاد اما ظاهرا خود را "مجری عدالت" می داند تا مجری قانون اساسی و قوانین اجرایی کشور. نگاهی به سخنرانی های ایشان در طول 5 سال گذشته، شکی باقی نمی گذارد و آنقدر موارد زیاد هستند که حتی لازم نیست نمونه ای بیاورم. کافی است به سایت ریاست جمهوری مراجعه کنید و سخنرانی ها و مصاحبه های ایشان را مرور کنید. یا تلویزیون را روشن کنید و به صورت مستقیم یک چنین سخنرانی هایی را گوش کنید. این در حالی است که مسوول تحقق بخشیدن به عدالت فردی و اجتماعی، طبق اصل 156 قانون اساسی، قوه قضائیه دانسته شده است. بد نیست با هم این اصل را مرور کنیم:

قوه قضاییه قوه‏ای است مستقل که پشتیبان حقوق فردی و اجتماعی و مسئول تحقق بخشیدن به عدالت و عهده‏ دار وظایف زیر است‏:
۱ - رسیدگی و صدور حکم در مورد تظلمات، تعدیات، شکایات، حل و فصل دعاوی و رفع خصومات و اخذ تصمیم و اقدام لازم در آن قسمت از امور حسبیه، که قانون معین می‌کند.
۲ - احیای حقوق عامه و گسترش عدل و آزادیهای مشروع.
۳ - نظارت بر حسن اجرای قوانین.
۴ - کشف جرم و تعقیب مجازات و تعزیر مجرمین و اجرای حدود و مقررات مدون جزایی اسلام.
۵ - اقدام مناسب برای پیشگیری از وقوع جرم و اصلاح مجرمین.
یعنی کشف جرم و محاکمه افراد و تشخیص اینکه چه کسی مجرم است و چه کسی مجرم نیست، و اجرای احکام قضایی صادره کلا بر عهده قوه قضاییه است. مثلا اگر کسی اختلاس کرده است، و جرم او هم اثبات شده است، اگر حکم دادگاه این باشد که اسم او در ملاء عام به عنوان مجرم اقتصادی مطرح شود، باز اجرای این حکم بر عهده ضابط قضایی است نه رئیس جمهور. حال مقایسه کنید با وضعیت فعلی که دکتر احمدی نژاد، (رئیس جمهور و نه رئیس قوه قضاییه)، نه تنها رأسا نسبت به قضاوت در مورد افراد اقدام می کند (تشخیص مجرمیت افراد)، بلکه حکم را هم رأسا اجرا می کند و مثلا اسامی آنها را در مناظرات و در مصاحبه ها و سخنرانی ها اعلام می کند.

ممکن است رئیس جمهور در خلال کارهای اجرایی خود، به موارد متعددی از بی عدالتی و ظلم و بی قانونی برخورد کند. و فرض کنید رفع این بی عدالتی ها برای انجام آن موارد اجرایی، لازم بلکه ضروری باشد. باز دلیل نمی شود که رئیس جمهور، رأسا به اجرای عدالت بپردازد. این خود یک بی عدالتی و بی قانونی دیگر خواهد بود که رئیس جمهور وارد مسایل قضایی شود. چون مملکت قانون دارد و تفکیک قوا، یکی از همان قوانین و از مهمترین آنها است. در چنین مواردی، رئیس جمهور موظف است به اطلاع قوه قضائیه برساند و اجرای عدالت و رفع ظلم را به آنها محول کند.

حتی اگر قوه قضائیه به وظایف مصرح و قانونی خود در اعمال عدالت عمل نکند، مجوزی برای رئیس جمهور برای ورود به مسأله نمی شود. راه حل بعدی، مراجعه رئیس جمهور به رهبر جمهوری اسلامی و ولی فقیه است که طبق قانون اساسی، وظیفه تنظیم روابط و ارتباط بین قوا را بر عهده دارد. رئیس جمهور می تواند و باید به ولی فقیه شکایت کند و اصلاح مشکلات قوه قضائیه را از ایشان خواستار شود.

این رهبر انقلاب است که صلاحیت تشخیص اینکه قوه قضائیه به وظایف خود عمل می کند یا نه را دارد. و اگر صلاح ببیند و واقعا رئیس جمهور را در اجرای عدالت، توانمند تر از رئیس قوه قضائیه ببیند، حتی می تواند رئیس جمهور را با حفظ سمت، به ریاست قوه قضائیه هم منصوب کند. تنها در آن صورت است که رئیس جمهور می تواند به اعتبار ریاست قوه قضائیه، رأسا به اعمال عدالت بپردازد، اما حتی آنهم منوط به رعایت ضوابط است و نه با پریدن از روی قانون! (که حالا فعلا به این کاری نداریم) اما اگر رهبر انقلاب، چنین اختیاری را به رئیس جمهور نداد، همچنان رئیس جمهور حق ورود به مسایل قضائی را ندارد.

ادامه در پست بعدی...

۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

نگذاشتند یا نتوانستیم؟

حتما یادتان هست که همیشه این اصطلاح بین دانش آموزان رایج بوده که اگر نمره خوبی می گرفتند، مثلا می گفتند "بیست شدم"، اما اگر نمره بدی می گرفتند یا تجدید می شدند، می گفتند "معلم نمره بدی به من داد" یا "معلم من را تجدید کرد".

در مسابقات ورزشی هم دیده ایم که اگر تیم ما می برد، حاصل تمرین و برنامه ریزی و غیرت است، اما اگر ببازیم، ناداوری و زمین نامناسب و از این دست. خلاصه، موفقیت ها مال ما است و تلاش و برنامه ریزی و تدبیر ما، و از آنجا که ما همیشه خیلی خوبیم و هیچ وقت اشتباه نمی کنیم، نمره های بد و شکست و افتضاح، عاملش دیگران هستند، آنها نگذاشتند، آنها کارشکنی کردند.

این مساله شاید در مورد موفقیت تحصیلی خیلی تاثیر گذار نباشد، چون نهایتا تنها با پول و آبرو و موقعیت خودمان بازی کرده ایم. شاکی خصوصی و عمومی نداریم. مگر مثلا پدر و مادر که از پولی که خرجمان کردند، ناراحت باشند.

اما تصور کنید من به سراغ یک شرکت بروم و بگویم فلان قدر پول می گیرم تا سود شما را 5 برابر کنم. آنها هم اعتماد کنند و مدتی هم آنها را دنبال خودم بکشانم و دست آخر، با اینکه حرکت هایی کردم، نتوانم آن سود ادعایی را برای شرکت بسازم. آیا اگر به سهامداران آن شرکت بگویم رقبا نگذاشتند، یا فلان سهامدار نگذاشت، یا حتی رئیس هیأت مدیره نخواست و همکاری نکرد، آیا مورد قبول هست یا نه؟ آیا سهامداران نخواهند گفت تو که شناخت کاملی از این شرکت، رقبا، مدیران، شرایط بازار و غیره نداشتی، چرا اساسا چنین ادعایی کردی؟ حتی اگر در جواب بگویم من حاضرم حقوقی که دراین مدت گرفته ام را به شرکت برگردانم، آیا سهامداران و مدیران و هر شخص عاقلی نخواهد گفت که مرد حسابی! مساله فقط حقوقی که گرفته ای نیست! بلکه میلیون ها و شاید میلیارد ها تومان فرصتی است که سوزانده ای! هزینه زمان از دست رفته را چه می کنی؟

یا فرض کنید فردی ادعا کند که من را بر مسند تربیت دانش آموزان فلان شهر بنشانید و 5 سال بعد، دسته گل هایی را تحویل بگیرید! تازه حقوق هم نمی خواهم! اگر بعد از 5 سال، یک مشت معتاد و افسرده و بزهکار تحویل بدهد و بعد بگوید ببخشید، فلان آدم نگذاشت، ما را به خیر و شما را به سلامت؛ به او چه خواهید گفت؟ آیا خواهید گفت ما هم متاسفیم، روزتان بخیر، خوش آمدید؟! یا اینکه اقدام دیگری هم خواهید کرد؟ وقتی مسوولیت ها بزرگ می شوند، طبیعی است که این بهانه ها شنیدنی نخواهند بود.

فردی که مسوولیت یک شرکت بزرگ، وزارت خانه یا سازمان، نهاد تربیتی حساس، نهاد امنیتی و غیره را بر عهده می گیرد، باید شناخت متناسبی از وضعیت آن سازمان و نهاد داشته باشد؛ و وقتی وعده ای می کند، با احتساب شناخت او نسبت به شرایط موجود و راهی که باید رفت باشد. اینکه فرد بگوید نمی دانستم کار چقدر سخت است، یا اینکه حساب کارشکنی ها را نکرده بودم، اصولا مسموع نیست. در چنین شرایطی، انتظار داریم که فرد به محض اطلاع از اینکه نمی تواند وعده های خود را عملی کند، به اطلاع صاحبان اصلی آن سازمان یا نهاد برساند و در صورت لزوم، از کار کناره گیری کند. حال دیگر تصمیم آن صاحبان اصلی خواهد بود که او را بر سمت خود ابقا کنند یا استعفای او را پذیرا شوند. در هر صورت، حق محاکمه چنین مدعیانی برای مالکان اصلی آن سازمان و نهاد باید محفوظ باشد و هست.

پس نوشت 1: نخست وزیر ژاپن، پس از 9 ماه از انتخاب با رای قاطع مردم، به دلیل اینکه نتوانست وعده انتخاباتی اش برای برچیدن پایگاه نظامی آمریکا عملی کند، از سمت خود استفعا کرد.

پس نوشت 2: دکتر محمود احمدی نژاد، رئیس جمهور، در سفر استانی خود به ایلام، در بیان علت عدم تحقق وعده های اولین و دومین سفر استانی، اعلام کرد: دستان نامحرم نگذاشتند.

۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

خدایا، خرمشهر را باز هم آزاد کن

حدود 14 سال پیش بود که اول بار به خرمشهر رفتم. چیزی که آن موقع من را خیلی تحت تاثیر قرار داد، مسجد جامع خرمشهر بود. عظمت و بزرگی مسجد و مردانی که آن را مجددا آزاد کرده بودند. ظاهرا وقتی حلقه محاصره تنگ می شود، رزمندگان ایرانی قبل از عقب نشینی از مسجد، که پایگاه و محل استراحت و هماهنگی هایشان بود، عهدی می بندند که مسجد و شهر را دوباره آزاد کنند و این عهد را روی زمین مسجد و زیر فرش ها، با رنگ نوشته بودند؛ که ای خرمشهر، قسم به خون شهیدانمان، بر می گردیم و ترا آزاد خواهیم کرد.

آن موقع، فضای خرمشهر و زیبایی آن و اینکه بعد از حدود 8 سال، زندگی در این شهر جنگ زده جریان پیدا کرده مانع از این شد که خرابی های شهر به چشمم بیاید. و شاید فکر می کردم دولت در این سالها، مشغول زیر ساخت ها بوده و بعدتر نوبت روبنا می شود. پس نباید عجله کرد.

در این دو سه ماه گذشته چند باری به آبادان و خرمشهر (که در چند کیلومتری هم هستند) سفر کردم. از جنگ بیش از 20 سال گذشته؛ اما شهر همچنان جنگ زده و از آن بدتر، غم زده به نظر می رسد. خانه ها، هنوز آثار گلوله بر خود دارند. آیا برای حفظ خاطرات جنگ اینگونه اند؟ نمای اغلب خانه ها، آجر ساده است. بیکاری از در و دیوار شهر بالا می رود. دستفروشی در شهر بسیار زیاد است؛ و نشان می دهد مردم سرمایه ای ندارند که مغازه ای بگیرند و کالاهای بیشتری را در معرض فروش بگذارند. حاشیه خیابان ها، و پیاده رو ها، جدول سازی نشده است و به محض بارش باران، برکه های کوچک در هر جایی پدیدار می شود و گل و شل درست می کند.

به گفته یکی از محلی ها، بعد از حمله صدام، بسیاری از مردم خانه های خود را ترک کردند و دیگر باز نگشتند. اما اکنون آن خانه ها، ساکنان جدیدی دارند که بدون اجازه، وارد ان خانه ها شده اند. طبیعتا آنقدر هم پول ندارند که به خانه ها رسیدگی کنند، و نتیجه این شده است که خیابان هایی که قبل از جنگ، پر رونق و "بالاشهر" محسوب می شدند، الآن به حالت "حلبی آباد" در آمده اند. یکی از این خیابان ها را در آبادان دیدم؛ باور کردنی نبود.

به منزل یکی از دوستان در خرمشهر می روم. شهر لوله کشی گاز ندارد. ساعت 4 بعد از ظهر برق هم رفت، آن هم در هوایی که بدون کولر گازی کمی سخت می گذرد! مشکل آب آشامیدنی را هم لابد شنیده اید. در چند سال اخیر، منطقه آزاد اروند را در محدوده شهر آبادان و خرمشهر ایجاد کرده اند که بلکه باعث رونق سرمایه گذاری و کسب و کار شود و مردم هم به واسطه آن بهره ای ببرند. منطقه، رسما چند متولی پیدا کرده است. ناگفته پیداست که چقدر مسوولان این منطقه آزاد با مسوولان استانداری و شهرداری درگیر هستند تا بلکه بتوانند حرکتی در منطقه انجام دهند.

به نظرم می رسد که در طول این سالیان پس از جنگ، سوء مدیریت شدیدی بر این منطقه حاکم بوده است. با ماشین از پلی بر روی اروند می گذریم. همراهمان می گوید این پل به "پل خیانت" معروف است؛ چرا که ارتفاع آن یک متر کم است و باعث شده که کشتی های باری نتوانند به آن سوی دیگر پل بروند. حرف او را قبول ندارم. عادت ندارم بگویم کسی خیانت کرده است. لابد نفهمیده. نفهم بوده، اما با درجه خیلی بالا! روی اروند را که نگاه می کنی، پر است از کشتی ها و قایق های جنگی و غیر جنگی بزرگ و کوچک که در رود، غرق شده اند. همراهمان ادامه می دهد: بارها برای بیرون آوردن این کشتی ها حرکت هایی انجام شده، حتی بعضی آمده اند و گفته اند که با هزینه خودشان، کشتی را بیرون می آورند، به شرط آنکه کشتی برای خودشان بشود (تا از آهن پاره هایش استفاده کنند). اما دولت قبول نکرده؛ لیکن پول بیرون آوردن کشتی را هم ندارد که بدهد. باز هم قبول نمی کنم که خیانت باشد. می گویم تنگ نظری آن مدیر دولتی است که نمی خواهد کسی کاری انجام دهد مبادا پولی گیرش بیاید!

نه فقط در دولت مهرورز، بلکه همچنین در طول سالیان پس از جنگ، و در دولت های اصلاحات و سازندگی هم، این منطقه زرخیز اسیر بی تدبیری و بی درایتی بوده است. نگاهی که به این منطقه های مرزی در بین مسوولان رایج بوده است، این که توسعه این مناطق، خطر دارد؛ چرا که مستعد پیوستن به کشور های همسایه و همزبان خودشان هستند! این دلیلی مهم است بر توسعه نیافتگی خرمشهر و آبادان، سیستان و بلوچستان، ترکمن صحرا، آذربایجان، کردستان و همین می شود که اغلب صنایع مهم ما، پالایشگاه های ما، خودروساز ها، نیروگاه های اتمی، ذوب آهن ها و فولاد ها در اراک و اصفهان و یزد و تهران و نطنز و قم و کاشان (مناطق مرکزی فلات ایران) واقع هستند. یک کارخانه در ارومیه نام ببرید! در سیستان و بلوچستان! در سنندج! نمی توانید! به اعتقاد من همین نگاه باعث شده که خرمشهر و آبادان هم به مانند دیگر شهر های مرزی کشور، رشد و پیشرفت نداشته باشند.

به هر روی، به نظر می رسد که خرمشهر و منطقه خوزستان، سالهاست در چنگال بی کفایتی، بی مسوولیتی و بی تدبیری مسوولان اسیر شده است. جا دارد در راستای جمله معروف امام (ره) که فرمود "خرمشهر را خدا آزاد کرد"، دست به دعا برداریم که "خداوندا، خرمشهر را باز هم آزاد کن"